37 روز مرگی

زبانگ ِدهل خواجه بیدارگشت

نداند شب ِپاسبان چون گذشت

چیزی نمانده بود که دست اش

به جایی ازوانت بند شود

که باهم یاري رقیبان ،

دروسط ِخیابان نقش ِزمین گردید .

دونفرد رسبقت ِازیک دیگر،

بامشت ولگد به جان ِهم افتادند .

یقه درانی وبی چاکِ دهنی ،

ازروش های پیش ِپا افتا د ۀ اینان بود .

************

را ننده پا روی گازگذاشت

چسبیده به ماشین ها را،

به خیابان پرتاب کرد.

سپس صد متربالاتر،مسافران را

به جزچها رنفر،به امان ِخدافرسپرد .

*********

پس مانده گان با لوچۀ آویزان

سرخورده وشرم زده ،

به صف ِعمله جات ِدرانتظارِکاربازگشتند .

*************

سحرگاه ِهرروزِسال

کنارِمیدان های شهر،مردانِ ِلخت وپتی

به انتظار ِبیدارشدگان ِکارفرما

چشم به راه می مانند !

_____________

هم رهان رفتند اما داغ ِشان ازدل نرفت

آتشی برجای ماند کاروان چون بگذرد

به یادِ نازنین ِدرخاک خفته ام "احمد ِمحمود "