نیرو: نیما می‌خواست ادبیات ایران حرف نو داشته باشد  

نیرو: نیما می‌خواست ادبیات ایران حرف نو داشته باشد

سیروس نیرو، شاعر و تنها شاگرد زنده نیما یوشیج گفت: نیما نیز مانند صادق هدایت تحت تأثیر تحولات ادبیات غرب تغییراتی را در ادبیات ایجاد کرد. هرچند نیما هیچگاه به فرانسه نرفت، اما در مقطع دبیرستان به مدرسه فرانسوی‌هامی‌رفت.

نیرو گفت: نیما از بچگی به مدرسه فرانسوی‌هامی‌رفت و از کودکی با ادبیات فرانسه آشنا شد. او وقتی بزرگتر شد کار ادبی‌اش را شروع کرد و می‌خواست ادبیات ایران نیز مانند دیگر کشورها نوآور و حرف تازه داشته باشد.

این شاعر ادامه داد: یکی از کسانی که از همان اول به داستان نو روی آورد، علی دشتی بود به گونه‌ای که ایرج میرزا درباره او می‌گوید: «گاه قلم بر کف دشتی دهم/ بر قلمش نور بهشتی نهم». نیما نیز در زمینه تجددطلبی در شعر فارسی کارهایی کرد و شعری به نام «شیر» نوشت، ولی جامعه شیوه نیما را قبول نداشت و او همچنان در خانه می‌ماند و شعر می‌نوشت.

صاحب و گردآوردنده کتاب «اشعار نیما» گفت: نیما و هدایت با غرب سر و کار داشتند. گرچه نیما به فرانسه نرفت، اما تأثیر ادبیات غرب در کارهایش به روشنی دیده می‌شد. او در سال ۱۳۱۶ شعر «ققنوس» را نوشت. همان‌طور که گفتم گرچه به اروپا نرفته بود اما ذاتا تربیت یافته ادبیات فرانسه بود و شروع به پایه‌گذاری شعر نو کرد.

نیرو اضافه کرد: کسانی می‌گویند نیما قواعد شعر فارسی را به هم ریخت، اما حقیقت این است که او شعر فارسی را ساده‌تر کرد. در واقع از سال ۱۳۰۰ خارجی‌ها بیشتر در ایران بودند و کسانی که بالای شهر بودند با انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها ارتباط داشتند. نگفته نیز پیداست که نیما نیز با آنها نشست و برخواست داشت و این تربیت روی او تأثیر گذاشت. او صرفاً تغییراتی در شعر فارسی ایجاد کرد که در قدیم مرسوم نبود. در واقع او قوانین فارسی را وسعت داد.

سیروس نیرو متولد ۱۳۰۹ است. او نخستین مجموعه شعر خود را در سال ۱۳۳۴ با عنوان «سحر» به چاپ رساند. از دیگر آثار او باید به «شاهکارهای شعر معاصر»(۱۳۳۷)، «جاده»(۱۳۵۰)، «بهار از پنجره»(۱۳۵۶)، «از کودتا تا انقلاب»(۱۳۵۸)، «گنج مراد»(تفسیر غزل های حافظ ۱۳۶۲) و «با تهاجم باد»(۱۳۶۷) اشاره کرد.

 

 

شاگرد نیما در نمایشگاه کتاب  

 

شاگرد نیما در نمایشگاه کتاب

تهران - ایرنا - سیروس نیرو از شاگردان نیما یوشیج شاعر معاصر کشور برای نخستین بار در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران حضور یافت.

کد خبر: 82064354 | تاریخ خبر: 18/02/1395 - 14:6

به گزارش روز شنبه گروه فرهنگی ایرنا به نقل از ستاد خبری بیست و نهمین دوره نمایشگاه کتاب تهران، سیروس نیرو، شاعر و پژوهشگر ادبی و شاگرد مستقیم نیمایوشیج برای نخستین بار بعد از انقلاب اسلامی از نمایشگاه کتاب بازدید کرد.
این پژوهشگر ادبی که هشتاد و شش سالگی را پشت سر می­گذارد همزمان با انتشار تعدادی از کتابهایش در نمایشگاه حضور یافت.
در نمایشگاه امسال کتاب «رد پا و از غلس تا گرمگاه» مجموعه شعر سیروس نیرو از انتشارات ایلیا داستان‌های پیش پا افتاده از انتشارات افراز، گوهرفروشان مهتاب؛ شرح لیلی و مجنون نظامی، دریتیم؛ شرح خسرو و شیرین نظامی، پیامبر نامرسل؛ شرح اسکندرنامه و شرف‌نامه نظامی، سیاه مشق؛ شرح مخزن الاسرار نظامی، دون ژوان؛ شرح هفت پیکر نظامی به قلم سیروس نیرو و با کوشش و مقدمه محمد مفتاحی از انتشارات روزگار برای نخستین بار منتشر شده است.
همچنین کتاب گنج مراد؛ شرح غزل­های حافظ هم از سیروس نیرو توسط انتشارات روزگار در این نمایشگاه عرضه شده است.

سیروس نیرو: تنها شاگرد نیما من بودم و اسماعیل شاهرودی  

 

سیروس نیرو: تنها شاگرد نیما من بودم و اسماعیل شاهرودی

هنرآنلاین ـ مجتبا هوشیار محبوب: سیروس نیرو در سال ۱۳۰۹ در تهران متولد شد. او تنها شاگرد مستقیم نیماست که هم اکنون در قید حیات است. از سیروس نیرو تا کنون مجموعه شعرهای بسیاری منتشر شده است. سَحر، رود، جاده، بهار از پنجره، از کودتا تا انقلاب، رد پا، پاییزان و... از این آثارند. او همچنین در بررسی و شرح آثار کلاسیک فارسی نیز کوشا بوده است. کتاب گنج مراد تفسیرهای نیرو بر غزل‌های حافظ است که در سال ۱۳۶۲ منتشر شد. سیاه مشق (شرح مخزن الاسرارنظامی)، در یتیم (شرح خسرو و شیرین نظامی)، دون ژوان (شرح هفت پیکر نظامی)، پیامبر نامرسل (شرح اسکندرنامه نظامی) و گوهرفروشان مهتاب (شرح لیلی و مجنون) به کوشش و همکاری محمد مفتاحی از دیگر کتاب‌های نیرو در زمینه بررسی شعر کلاسیک فارسی است. سیروس نیرو به عنوان تنها شاگرد در قید حیات نیما یوشیج مجموعه شعرهای نیما را در سال ۱۳۸۵ با عنوان» دنیای شجاع نو» منتشر کرد که البته بنا به دلایلی دیده نشد. او طی این سال‌ها خوانش شعر نیما را خوانشی نادرست عنوان کرده است و مجموعه مقالاتی نیز در این باب با عنوان خوانش ِشعر ِنیما یوشیج در سال ۱۳۷۹ منتشر کرده است.
جناب نیرو به عنوان سوال اول بفرمایید چطور با نیما یوشیج آشنا شدید؟

این موضوع به روزنامه شهباز برمی‌گردد. سردبیر آن روزنامه نویسنده برجسته‌ای بود با نام رحیم نامورکه از پایه گذاران نثر سیاسی نو در دهه بیست بود. او به نیما و آثارش علاقه‌مند بود و در این راه کوشش‌هایی هم کرد. من از رابطه رحیم نامور و اسماعیل شاهرودی و نیما یوشیج اطلاع دقیقی نداشتم، همین قدر می‌دانستم که اسماعیل واسطه ارتباط بین نامور و استاد است. از قضای روزگار استاد خاطر اسماعیل را گرامی می‌داشت تا آنجا که انحصارا بر کتاب او مقدمه جالبی نوشت. ما دو دوست و دو همکار از محضر استاد و شعرهای او استفاده هنری می‌بردیم. تا کودتا که دست ما را از این فیض کوتاه کرد! یادداشت‌های اسماعیل به تاراج رفت ولی از من هنوز باقی است.
به نظر شما چه شاگردانی بیش از همه به نیما وفادار ماندند؟
نیما یوشیج شاگردی نداشت.
هیچ شاگردی نداشت؟
شاگردان او من بودم و اسماعیل شاهرودی. حتی شعرهای نیما به درستی منتشر نشده است که او را بشناسند.
یعنی تا به امروز ما نیما را درست نخوانده‌ایم؟
نه، شعرهای نیما عمدتا به صورت مغلوط منتشر شده‌اند.
نظرتان درباره گردآوری شعرهای نیما به دست سیروس طاهباز چیست؟
طاهباز در کار شعر تبحری نداشت. من آن زمان هم این موضوع را مطرح کردم. دست کم در کارنامه او از این مقوله نمونه‌ای در دست نیست. از این نظر کار را به کاردان نسپردند و نتیجه آن هم همین شلم شوربایی است که در دست است، مملو از اشتباهات فاحش که‌گاه خواننده را به شگفتی وا می‌دارد. این بحث را من پیش‌تر کرده‌ام. برای نمونه در مسمط» داستانی نه تازه» که در وزن معمول و سهل مضارع فاعلاتن مفاعلن فعلن ساخته شده، ندانسته و نبایسته سطری چنین ضبط شده است «شاخه‌ای خشک و برگی زرد» به جای» شاخه‌ای خشک گشت و برگی زرد شد». در ترکیب بند «محبس» که در بحر خفیف مخبون مقطوع سروده شده است و نیما آن را در جوانی سروده و در خور انتشار نیست، در سطر «به دو طفل یتیم من نگرید» به دلیل ندانستن وزن کلمه یتیم افتاده است!
سطری از شعر «نخستین ساعات شب» چنین است «هر یکی ز آنان که زیر زخمه‌های آتش شلاق جان داده» که در مجموعه آثار بدین صورت معوج چاپ شده است «هر یکی از آنان که زیر آواز زخمه‌های آتش شلاق داده جان». یعنی هیچ ذوق و سلیقه‌ای در جمع آوری شعر‌ها به کار گرفته نشده است. در جلد دوم مجموعه آثار که به نقل گفته‌های نیما درباره نو آوری خود تخصیص یافته، وضع از این بهتر نیست و ندانم کاری در سراسر کتاب به چشم می‌خورد. مثلا هر جا در گفته استاد به حرف «رَوی» اشاره شده است، ایشان روی به معنی بالا یا صورت یا جانب به تصور آورده‌اند. استعاره کشور «هر و بر» به معنی گربه و موش را ندانسته کشور «هروپرو» آورده است. بعضی از نقل و قول‌های غلط اخوان را گفته نیما تصور کرده و در کتاب گنجانیده است و... مهدی اخوان ثالث هم از این کج فهمی‌ها زیاد داشته. در «بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج» وزن افسانه را «فاعلاتن فعولن فعولن» از متفرعات بحر رمل ذکر کرده است. اما این منظومه خوش ساخت در «بَحرِ مُتَدارکِ اَحَذِ یا اَحَذ ُ مِذال» «فاعلن فاعلن فاعلن فاع یا فع» است. اخوان به درستی نمی‌دانست که وزن منظومه افسانه به صورت گسترده‌ای در شعر فارسی متداول بوده است و پیش از نیما در این بحر و وزن دیگرانی طبع آزمایی کرده‌اند. این‌ها را پیش‌تر نیز گفته‌ام، بروید بخوانید.
 
از آشناییتان با اخوان بگویید.
اولین دیدار من با اخوان ثالث برمی‌گردد به زمستان ۱۳۳۲ که او به توصیه عماد خراسانی به دیدار من آمده بود. از آن شب به بعد او مثل دیگر شاعران دهه سی در شب گردی‌های ما شرکت می‌کرد. می‌گفتیم و می‌شنیدیم تا آنکه کار شعر اخوان کم کم بالا گرفت. از آن تاریخ به بعد اخوان مرد دیگری شد. به اساطیر ایران قدیم روی آورد و مشتاق آن شد. ایران را خراسان بزرگ به تصور آورد و به جای سلام و احوال پرسی معمول «خوش باش» را به کار می‌برد و اداهای دیگر، که ما نمی‌پسندیدیمٍ! اخوان شاعر هوشمند و توانایی بود. شعرهای او ماندنی است و در تاریخ ثبت است به دلیل آنکه او در شعر می‌دانست چه بکند. اما در کارنامه او گفته‌ها و نوشته‌هایی به چشم می‌خورد که با واقعیت مطابقت ندارد! مثلا اخوان در مصاحبه‌ای که از نیما به چاپ رسانده بود، در نوشته نیما دست برده بود به این شکل که در جمله «قطعاتی که جوانان در این سال‌ها به سبک من ساخته‌اند از حیث وزن هرج و مرج عجیبی را ایجاد کرده است» کلمه «عجیبی»، «عروضی» چاپ شده بود، همین مسائل و مسائلی دیگر شاید باعث شده بود که نیما با گزلیک آشپزخانه اخوان را دنبال کند. بعد از آن نیما نه دیگر اخوان را ملاقات کرد و نه از او یادی کرد.
اخوان در سبک دنباله رو شمس کسمائی، دکتر ناتل خانلری و فریدون توللی بود. شعرش عروضی است. ساخته‌های او طابق النعل بالنعل با عروض فارسی مطابقت دارد. به جرات می‌توان گفت در این مورد جز ناصر خسرو همتا ندارد. او اگر مثلاً در بحر رَمَل قطعه‌ای می‌سرود، زحافات آن بحر را دقیقاً مراعات می‌کرد. نه مثل نیما که جز «تونیک و سورتنیک» بقیۀ سطر شعر را به امان خدا‌‌ رها می‌کرد. از این اشکالات باز هم هست که نیاز به تفصیل دارد؛ در قافیه‌پردازی، در اشتباه تعبیر کردن نام نیما به کوهی در مازندران، درباره موضوعی که نیما پیرامون بحر طویل مطرح کرد و....
بیشتر توضیح می‌دهید.
نیما می‌گوید «قطعاتی که جوانان در این سال‌ها به سبک من ساخته‌اند از حیث وزن هرج و مرج عجیبی را ایجاد کرده است. مصراع‌ها در آن‌ها استقلال ندارند. هیچ قاعده‌ای ضمانت استقلال آن‌ها را نمی‌کند. اکثر به اصطلاح عامیانه (بحر طویل)‌اند. فقط بعضی از جوانان که با من تماس نزدیک داشته‌اند، متوجه (پایان بندی) مصراع‌ها شده‌اند». اخوان «به اصطلاح عامیانه» را از نقل و قول نیما حذف کرده و موجبی برای سرودن شعر به شیوه نیمایی (بحر طویل) به دست داده است!؟
اخوان در مورد معنی نیما نیز اشتباه کرده است و آن را نام سرداری از طبرستان آورده است! اگر «امین» را از چپ به راست بخوانید نیما می‌شود. دکتر آرین‌پور در جلد سوم «از صبا تا نیما» همه جا او را امین خوانده است.
جناب نیرو این روز‌ها چه می‌کنید؟
کار می‌کنم. بیش از همه روی شعرهای کلاسیک. چند مجموعه شعر هم برای چاپ آماده دارم.
خودتان مقدمات نشر آن را به عهده گرفته‌اید یا برای این آثار وکیل در نظر گرفته‌اید؟
حق و حقوق نشر تمامی آثارم را به محمد مفتاحی سپرده‌ام. به نوعی او وکیل حقوقی آثارم است.
شعر کلاسیکی که می‌فرمایید، منظور چه شاعری است؟
به کمک محمد مفتاحی روی آثار نظامی کار کرده‌ایم که تقریبا آماده است.
جناب نیرو این روز‌ها چه کتاب‌هایی آماده چاپ دارید؟
کتابی هست با عنوان «می‌خواهم سقراط ناراضی باشم نه خوک راضی» با عنوان فرعی «بوطیقای شعرِ امروز». دو گزیده شعر با عناوین «می‌نا» و «پیتزای سرد برای صبحانه» و همین طوری کتابی با عنوان «تاریخ چین» که با هم کاری دکتر اسماعیل دولت شاهی صورت پذیرفته است.

 

 

 

  

نوستالژیا

 

شب دیرگاه خواب ام شکست

ازقشقرق ِبلبلان ِپارك شدۀ كنار‌ِخيابان                       به : پوران فرخزاد عزيز

خيره به ظلمت ِشب تادياركودكي پَرگشودم ،

پَروازي حسرت باروشيرين .

***

روي بام وخواب ِكنار ِستاره ها

نواي مرغ ِحق درزلالي مهتاب ،

ـــ دنده ات نرم،چراگندم ِيتيمي راخوردي ؟

حالاهم راه ِقطرۀ خوني ازگلوبيرون بريزـــ

پچ پچۀ جويبار ِاقاقيا ،

تاطلوع ِگل گون ِفلق،ازبام ِباغ ونَفس ِنسيم ؛

آه تهران ِقد يم !

***

ازبوق ِسرسام وعبور ِكاميون ِآجردرشب

بد تر!غُرش ِگوش خراش ِهواپيما ،

تا ريختن ِجيوه درگوش !

اسفالت ِداغ وله له ِعا برين ،

درتابستان ِبي درخت ِكوچه ها.

***

شب هاي شب چره،قيلولۀ پيش ازظهر

بانواي گرم ِحسين ، كرد ِشبستري وفرخ لقا ،

ومهرباني بزرگ ترها .

عبورِزني پابه ماه وبوي عطرِشير

صداي خش دارِجغ جغه اي وفرياد ِبچه ها

آن گاه هد يه به كودك ِيتيم

آه تهران ِقد يم !

***

بازبلبلان ِكنار ِخيابان نعره سردادند .

بازچرتم پاره شد .

 

هديۀ د ريا                                                           

باصلابت ِكودكانۀ خويش

به دريا خيره ماند ،

دريا نيز

سطلي دردست وكيفي به شانه

به استقبا ل ِدريا رفت ،

دريا نيز

تاپاي كوچك اش به ساحت ِآب رسيد

امواج بوسه باران اش كرد ند

برلبان ِنورسيده گل برگ ِخنده شكفت

آن گاه دركنارِشان چُند ك زد  .

***

افسوس جزخدايان ونسيم

كسي پي به گفت وشنود آن ها نَبرد.

تكه ابري با لاي سرشان چترِسايه گشود ،

بي اعتنا به سقلمه هاي دم به د م ِخورشيد .

***

كم كم روزوروشني ازساحت ِآسمان

رخت بربست

ــ هنگام ِوداع ِياران ــ

موج ها ره سپارِدريا شد

كود ك به آغوش ِمادربازگشت ،

با كيفي دربغل پُرازهد يۀ دوستان .

***

مادرپرسيد :

"عزيزم ،توكيفت چيه"

كود ك شانه با لا انداخت

مادربا د ل واپسي تا رسيدن ِبه خانه

دندان روي جگرگذاشت

***

شب هنگا م كودك گروِخواب ونسيم ومهتا ب بود

كه مادركيف راازآغوش اش جدا كرد

وبا دست لرزان ودست پاچه زيپ اش راگشود.

واي مادرِبي احتياط ،

همۀ موج ها به سوي دريا پرگشودند .   

 

 

 

 

 

 

 

مجموعه آثار سیروس نیرو

 

مجموعه اشعار:

سحر 1334/ شاهکارهای شعر معاصر1337

رود 1339/ جاده 1350/ بهار از پنجره 1356

از کودتا تا انقلاب 1358/ گنج مراد :تفسیر غزل های حافظ 1362/ با تهاجم باد 1378/مینیاتور های ایرانی 1379/ از غلس تا گرمگاه 1379/ عشقت رسد به فریاد 1380/ ردپا 1381/ پاییزان 1382/ داستان های پیش پا افتاده 1387/ پیتزای سرد برای صبحانه [ در دست انتشار] / گره کور [ در دست انتشار] / هفت پیکر نظامی 95-1394/ آیینه و آه 1394/ رد پا و از غلس تا گرمگاه 1394/ آواز خوان نه آواز [ در دست انتشار] /

سه ابَرستاره سیار [ در دست انتشار] / پاییزان 1395

 

 

پژوهش ها:

دنیای شجاع نو –کلیات اشعار نیما یوشیج 1385

می خواهم سقراط ناراضی باشم، نه خوک راضی [ در دست انتشار]

شگرد سرایش شعر نیمایی [ در دست انتشار]

 

 همکاری:

تاریخ چین ، به همراه دکتر اسماعیل دولتشاهی

 

    

 

 

          

مي خواهم هميشه سقراط ناراضي باشم نه خوك راضي           

گزيد ۀ مقاله ها

 

 

از:سيروس نيرو

 

 

 

 

 

 

تقديم به : دكترسيد علي اكبرشبيري نژاد

براي محبت هايش.

 

 

           

چرا من نقل وقولي از«جان استوارت ميل» را

سرلوحۀ گفتمان خويش قرارداده ام !؟

1

خاك سرزمين محنت زدۀ ما استبداد پروراست . جزاين َسّم مُهلك چيزي قابل رشد وروئيدن درآن نيست . گذ ري به بسترتاريخ گذشتۀ ما دليل قانع كننده اي براين مدعاست . ازدوران ساسانيان تا به امروزبال گستردۀ شوم هميشه گي استبداد ، آوارسرماست . به طوري كه عادت همه گان شده است كه همين آش است وهمين كاسه . كم كم بي آن كه متوجه باشيم هركدام ازما به علت ديرپايي وتداوم  ظلم ، دردرون خود مستبدي تمام عيارشده ايم! ديگرظالم ومظلومي دركارنيست . همه ازيك قماش ايم . ازمردم عامي گرفته تا عالم به شرع . به قول مولوي «مصحفي دركف چوزين العابدين/ خنجري پُرقهراندرآستين» رادمردي به درستي دربارۀ ايراني جماعت نظريه پردازي كرده است:«ترجيح منافع فردي براهداف ملي وگروهي ، عدم تعهد نسبت به كار و تلاش و وفاداري درانجام وظايف شغلي ، سرباززدن ازقانون پذيري وعدم توجه به نظم وسازمان دهي دركار» . جلال آل احمد دربارۀ فعاليت هنرمند دراين ناكجاآباد ،  دستورالعملي دارد . اومي گويد :« استبداد و استبدادگرعمركوتاهي دارد وهميشه گي نيست ، چرا كه مُستبد بعدي د ر انتظار است تا بنيان او رابركند . و اين نوآمده مدتي صلاي آزادي سرداده ، دوباره بر خر خود سوارمي شود . دراين فرجۀ كوتاه بين دومستبد ، هنرمندي كه دردورۀ استبداد پيشين فعاليتي انجام داده ، آن ها را برملامي كند . تنها راه اش اين است كه هنرمند گوش به زنگ باشد»

2     

من درسياه ترين ادوار تاريخي معاصردرپاي تخت جهل ، به جهان چشم گشوده ام . من ناظرتمام فجايع د رحكومت ديكتاتورهاي بي ترحم بوده ام . من شبي را به ياد مي آورم كه پدرم وارد خانه شد و به مادرم رو كرد و گفت : « فرخي را دكتراحمدي درزندان گشت » !؟ مادر در جواب خواهربزرگ ام گفت : « آمپورهوا ، وارد رگ اش كرد» من شاهد مرگ وميرهم وطنان خود دردهۀ بيست به دليل قحطي وبيماري تيفوس وهجوم متفقين درتهران بوده ام ! كاميون هاي استودي بيكر امريكايي را مي ديد م كه هرسحرگاه نعش ها را براي سوزاندن به (كوه سنگي) حمل مي كردند . من درسال 1325 به دنبال فتح آذربايجان وهجوم اربابان فراري وقتل وكشتار دهقانان در روزنامه ها مطالب بسياري خوانده ام ! آن نمايش تهوع آورتيراندازي به شاه در دانش گاه وتوقيف و اعدام بي گناهان را دربهمن ماه سال بيست ونُه به ياد دارم ! واقعۀ دل خراش كودتاي بيست وهشتم امرداد را با پوست وخون احساس كرده ام وتأثيرآن را دراشعارم به جاگذاشته ام ! فاجعۀ فرهنگي سال 57 وتحكيم حكومت استبداد مذهبي وعقب ماندگي ازتمدن وفرهنگ جهاني رابه ياد دارم كه تداوم فروپاشي فرهنگي دردهۀ چهل را درپي داشت وسال هاي سال عواقب اين واپس گرايي ادامه خواهد يافت ! تأثيراين همه ناروايي درشعرمن لاعلاج به چشم مي خورد «آلبركامو» مي گويد : «مأيوس بودن مانعي ندارد ، همه ممكن است مدتي دچاراين عارضه شده باشند . اماعادت به يأس بداست» من كه دردهۀ سي شاعري برگزيده بودم چه شد كه مدت چهل سال به جز دومورد استثنايي حتي نامي ازمن دراين همه رنگين نامه هاي ادبي نيست ؟ پيش ازانقلاب درمجلۀ سرسپردۀ فردوسي به (ساواك) ، بعد از روي كارآمدن حكومت واپس گراي مذهبي ، مجلۀ آدينه ودنياي سخن وابسته به (وزارت اطلاعات) وپس ازآن كه دست شان رو شد ، مجلۀ كارنامه ازهمان قماش ، حتي اشاره اي به وجود من نشده است !؟ دامنۀ اين باند جهنمي به انتشاراتي ها هم كشيده شده بود . به همين دليل من به خرج خود كتاب هايم را به طورمحدود و به خرج خود به چاپ مي رساند م !؟ چون من شرافت هنري خود رامحفوظ مي داشتم ومرتبۀ شعر را تا اين حد نازل ، در باورم نبود كه به هرخواري تن دردهم !! پس واضح است  كه ازاين نمط كلاهي نداشته باشم . درشعرهايم متاسفانه اين پديدۀ مرده رنگ به چشم مي خورد . دراين شرايط كه جواناني انديش مند و شجاع « نه چون جوانان دورۀ من كه تنها منافع خود را درنظرداشتند و به دنبال خرمرده مي گشتند تانعل اش راتصاحب كنند!؟ » پا به ميدان گذاشته وازشرف مردمي وآزادي جانانه دفاع مي كنند ، راستي را هنوز در باورمن نيست ، اين همه آگاهي وجان فشاني هاي شكوه مند به راه ايران سربلند وآزاد ! نه ، شما ازسيارۀ "كي - پاكس" آمده ايد ، قدم تان به روي چشم . من ِسال خورده كه عمري را به سربلندي گذرانده ام  ، به اميد سوگند مي خورم كه تمام توان خود را درثناي پيشواي مان «ندا آقاسلطان»اين عنصربه پيش برندۀ گروه سبز خواهم گذاشت :

به تخت ِگل بنشانم بتي به سلطاني          زسنبل وسمن اش ساز، طوق وياره كنم

3

زبان فارسي زبان كهنه اي است . مد ت يازده قرن در اساس آن تغيري به عمل نيامده است . درطي قرون متمادي كلما تي اززبان ها وگويش هاي ديگري ، بدون هيچ قاعده وقانوني وارد اين زبان شده است .اگرشما كتاب لغت فارسي رانگاه كنيد اين ورود شيرتوشير را به وضوح خواهيد ديد . كلماتي ازپهلوي ، پارسي باستان ، اوستايي ، عربي ، تركي جُغتايي ، تركي آذري ، هندي ، روسي ، سرياني ، گجراتي ، ارمني  و اروپايي جلو ِكلمات به چشم مي خو رد . زبان فارسي را به طورشفايي ياد گرفتن آسان است . به همين دليل "ماركس"به مخترع زبان "اسپرانتو- دكتر لودويك لازاروس زامنهوف-” توصيه مي كند ، زبان فارسي رابه جاي اسپرانتو درآسيا ترويج كن كه يادگيري آن آسان تراست . اما اگربخواهيد به طورعلمي اين زبان رابخوانيد وبنويسيد به خصوص براي مردم ديگردنيا مشكل سازاست . من كه مدتي فارسي رابه دانش جويان خارجي تدريس مي كردم متوجۀ اين مشكل شده ام .نخستين روزتدريس به شاگردم سي وسه حروف هجا را ياد دادم . جلسه ي بعد دچارهمين مشكل درمقابل سووال دانش آموزشدم كه پرسش به جايي بود كه "ها" اين است ؟ پس  دركلمۀ هنر و مشهور ، بسته و ماه اين ها هم "ها" است ! حرف "گاف" را مثال زد گمشده ، گل ، كَنگِوَر، بزرگ ، اين ها  هم "گاف" است و... گفت پس هجاي فارسي بيش از سي وسه حرف است . مسأ لۀ مهم تر ياد گرفتن دستورزبان فارسي براي خارجيان است كه اهل منطق هستند وتفهيم بي قاعده گي براي شان عذاب آوراست ! درمثل همين كلمۀ بي قاعده گي يا تشنه گي ، دردستورزبان "ها" را تبديل "گاف" وحذف "ها" مي دانند ومي نويسند  بي قاعد- گي و  تشن – گي  اما درخواندن "ها" را تلفظ مي كنند ! واين براي يادگيري ايجاد اشكال مي كند . اما دركلمۀ علا قمند "گاف" به كارنرفته ولي "ها"حذف شده است ! قياس كنيد ، آلوده دامن . بسته لب و دركلماتي كه به "ها" ختم مي شوند ! حقيقت آن است كه براي ساختن ياي مصدري وبراي سهولت تلفظ  "گاف" را يك پد رآمرزيده اي بين "ها"و"يا" قرارداده است . تشنه گي وبستگي و...هم چنين است . براي اتصال ياي نسبت دركلمات ساوه و ساري و اهل ري  مي شود ساوجي، ساروي، رازي  بي هيچ قانوني ! درجمع به "الف و تا" نوشت - جات مي نويسند و درموقع خواندن "ها" را تلفظ مي كنند . درجمع همين نوع كلمات باز"گاف" عمل مي كند : ديد – گان مي نويسند ، ديد ه گان مي خوانند . دراتصال به يا ي ضمير و نسبت ونكره پيش از"يا" الف افزايند : انگار خسته اي . دراتصال به گاف تصغير- جوج گك  با حذ ف "ها" معمول است . درصفات تركيبي اسم با ناك : نمناك ، درد ناك . اما تركيب – طرب ناك – معلوم نيست چرا دراين مقوله قراردارد. تركيب ور با اسم : هنرور، جانور . اما تركيب آزورچه گونه است ؟ چي: دردرشگه چي با نخود چي چه نسبتي دارد؟ انصراف ، باب افتعال ومصدراست ، درفارسي لزوماً با مصدر فارسي مي آيد و روي هم به معني انصراف است ، انصراف دادن . درمفرد وجمع ، بلبشويي است . صفات وصفي : گران ، نيك ، فراخ ، كوتاه ، سپيد ، سياه ، بنفش سماعي هستند يعني بايد شنيد وقاعده ندارد !؟ آنان كه به فارسي سخن مي رانند / درمعرض دال ، ذال را ننشانند . ماقبل وي ارساكن جز(واي) بود/ دال است وگرنه ذال معجم خوانند. آنان كه با اين بضاعت مزجات قصد تعرض به ساحت مدرنيته را دارند ، گورخوانده اند !! اما طريق نوشتن كلمات:«همينگريم – ميشكفيم»به اين چند هجاي سرهم نگاه كنيد ، ازنظرخط نويسان اين هنربدوي مدرن به حساب مي آيد . شما به نمايش گاه خط سري بزنيد.انگارمقداري طناب سياه را دورهم پيچيده وقاب كرده اند . اين دلايل درست يا نا درست با چنين وضعي به جدال مدرنيته نمي توان رفت . اين ها پايه واساس پيش رفت فرهنگي مايند ، تا در، براين پاشنه مي گرد د ، پل آن سوي رود است .

يكي ازاساسي ترين تحولات دراين زمينه نزديك شدن هرچه بيش تربه سي و دوهجاي فارسي است كه حروف را حتي المقد ور جدانويسي كنيم تا كم ترشكل حروف تغيرنمايد  دراين راه تاكنون جسته گريخته كوشش هايي انجام گرفته . شا دروان" احمد كسروي" سنگ بناي اين كار را گذاشته است ، بعدها ديگران ازجمله "داريوش آشوري" پي گيراين مسأ له بوده است . اخيراً يكي ازمترجمين معاصرتمام ترجمۀ خود را با هجاهاي جدا ازهم به چاپ رسانده است بدين شكل :

 زي ش اه – س وي-  ِش ي خ – چ ن ان -  ب ود - رف ت ن م /ك ه ز- ك ا م ِ- م و ر- درده ن ِ- اژده ا- ش د م « حكيم ناصرخسروقبادياني»

من نيزتاحد امكان به اين كاردست زده ام ! از كساني كه اين گونه نگارش رانمي پسندند ، عذرخواهي مي كنم .

مینیاتورهای ایرانی 2

جاه طلبي بعضی ازدولت مردان ،

تقد س ِجمهوري اسلامی راخد شه دارکرد !

3تادمی خورشید را درخانه اش

                          - مهمان کند،

باچنار ِپیربد تاکرد .

جان پناه ازباد رابرداشت ،

لاله رادرباد کاشت !؟

**************

به امید ِآرادی !

116یونجه ها هلهله سردادند:

«باغبان آمد،

           -    درجیب اش آب »

باغبان آمد ،

لیک این بار به دست اش؛

                          -    داس !؟

***********

جناح ها درحکومت،به هم چنگ ودندان

نشان می دهند !

159ماروراسو ،

درکشاکش !

این گلوی آن فشارد،

یاکه آن براین بپیچد ؛

فرق ِچندانی ندارد .

************

دلقکان ِپادرگریز

10-2 تاصدابرخاست

ازچنارِپیر،

            -   زاغان پَرکشیدند!

ای شما ،ای مرغ دل ها ،

کاش ،بی زبان بودید!

پنهان کاری را حزب توده می دانست .

103 کاکلی هالانۀ خود را

به راه ِباد می سازند،

زیر ِطاق ِبوته ها .

کاکلی ها پیش ترازآفتاب ،

                       -   می شُکوفند.

رد ِپای این همه جنجال ِشان را

نیمه شب روباه می داند!

کاکلی ها لاله را

درباد می کارند !؟

«ندا»ی پیش رو

نهال ِخرم ِگیلاس

گلی برسینه دارد ،

تگرک ِسنگ دل ؛

                 -  آه !                 

1 -- مینیا تورهای ایرانی

 34د رخت ازجا نمی جنبد ،

هراسان است قمری ؛

چه طوفانی ست درراه

**************

56 یک جرقه نگهان ازچوب ِکبریتی

                                     -   پرید .

گوشه ای ازدامن ِشب

                                -     گُرُگرفت

پس چنین است ،

می توان برشب خط ِباطل کشید .

**********

104 کبوترپَرکشید

                                 -   ازچاه

عقاب ازکوه .

سرخس ِپیرمی داند ،

که می میرد

که می ماند !؟

***********

دولت با بریزوبپاش ِنامنا سب،هم کاران را

وادارِبه هم چشمی ونظرتنگی کرده است

نمونۀ آن درمطبوعات ،ورزش،وافشا گری به چشم می خورد!؟

15 گرگ های گرسنه

دربرف ِبی روزی

درشب ِبیدارقطبی

   -   ِگردِ هم

یک دگرراسَرد می پایند ،

وای اگریک تن ،به غفلت ،

خواب درچشم اش رود !؟

***********

خانم ها ازحزب الله واهمه دارند

66 کلاغی بانگ سرداد

« تبردار» !؟

تمام ِشاخه های باغ لرزیدند

 

  38 آزادگان تنهایند

آزاده مردی پیرسال

درآپارتمان ِخود می میرد .

هم سایه هاکه ازاو چون مار ازپونه ،

بدشان می آمد ؛

تابوهمه جاجاگیرنشد بی خبرمی ما نند.

شهرداری پیش ِچشم ِگوسفند وارشان ،

جنازه رابه گورستان می برد !

***********

هم سایه هانفسی به راحت کشید ند

اوسرِخری مانع ،

ازولع ِبی بند وباري شان شده بود .

خاطرات اش را چون یخ درون ِلیوان ،

سرکشیدند !

دیگرکسی نام ِاورابه خاطرنمی آورد .

**********

مردی مبارزباگذ شته ای پُرافتخا ر

زهرِشلاق وزندان چشیده

سال ها دردفاع ِازحق وعدالت،

درشکنجه گاه هابه سربرده ؛

اکنون بدین گونه می میرد !؟

اومی توانست چون من وشما ،

خوش زید !

بی د ربند ِشرف !! 

 

 

 

 37 روز مرگی

زبانگ ِدهل خواجه بیدارگشت

نداند شب ِپاسبان چون گذشت

چیزی نمانده بود که دست اش

به جایی ازوانت بند شود

که باهم یاري رقیبان ،

دروسط ِخیابان نقش ِزمین گردید .

دونفرد رسبقت ِازیک دیگر،

بامشت ولگد به جان ِهم افتادند .

یقه درانی وبی چاکِ دهنی ،

ازروش های پیش ِپا افتا د ۀ اینان بود .

************

را ننده پا روی گازگذاشت

چسبیده به ماشین ها را،

به خیابان پرتاب کرد.

سپس صد متربالاتر،مسافران را

به جزچها رنفر،به امان ِخدافرسپرد .

*********

پس مانده گان با لوچۀ آویزان

سرخورده وشرم زده ،

به صف ِعمله جات ِدرانتظارِکاربازگشتند .

*************

سحرگاه ِهرروزِسال

کنارِمیدان های شهر،مردانِ ِلخت وپتی

به انتظار ِبیدارشدگان ِکارفرما

چشم به راه می مانند !

_____________

هم رهان رفتند اما داغ ِشان ازدل نرفت

آتشی برجای ماند کاروان چون بگذرد

به یادِ نازنین ِدرخاک خفته ام "احمد ِمحمود "

 

آرامش   11

درهرطلوع ِبامداد

هزاران گرسنه،دست ِتمنا،

به دامانش درازمی کنند .

این پذیرندۀ دل پذیر،باسخاوت

هرکس رابه اندازه ،روزی می رساند .

ازخوان ِنعمتِ اوکسی بی بهره نیست

هرچند شکم سیران ،پس ا زاین همه ایثار

تفاله هاوپس مانده هارابه صورت اش ،

پرتا ب می کنند !

*********

دریاآرام است ودریادست .

امااگرحریصی چوب لای چرخ اش بگذارد،

دیگرحدیث ِسن وبه سن است وبس.

چنان می آشوبد،چه آشوبیدنی !؟

کشتی را درشب ِطوفان ،

چون لقمه ای جویده می بلعد .

آن چه می کند نا گفتنی است !!

**********

دریا چوب درآستین ِکسانی می کند ،

که بااوسرِنا سازگاری دارند .

این دریای آرام ،

این دریای بخشنده .  .

بگذاراین پدید ۀ پابرجا ،

آرامش اش برجا باشد .

  

   36ناکجا آباد

ازپاافتاده ونفس بشکسته

حاصل ِسفری دورودراز،

درپناه ِتاریک ِغاری به پناه آمده ایم .

باسری پُراندیشۀ فرداها !

************

درویشی برما وارد می شود

اگرسفرۀ نانی وکوزۀ آبی می خواهد 

تیرش به سنگ خواهد خورد !

ازماپرسید : اغُربه خیر؟

--- ما بندگان ِخواص ِخداوند ،

درجست وجوی َمنّ وَسلوایم ؛

که ازدیاری بس دورکوچیده ایم .

بی ماحضری واسباب سفری !!

************

درویش می پُرسد :

شاید شماهم مقصد ِتان «ناکجا آباد است!؟

--- درویش ،دُ ّرسفتی وگلُ گفتی ،

اگرنشانی داری برما منت بگذار.

************

می پرسد :شما همه گی قصد ِتان همین است؟

--- آری ،

--- نه !!

تنها صاحبان ِاندیشه،به آن جا راه دارند !؟

************

مابه یک دیگرخیره نگریستیم ،

ودردامن ِشب ِبی ستاره گریستیم !

 

 

 

35 َجلب

پای خود رالای درمی گذارم تادررا

به رویم نبندند "ماریابارکاس یوسا "

--- شماراقبلا ًاین جانیاوردند؟

--- نه ،این اولین باراست.

درحدقۀ چشمان اش شوق ِشلاق

به غلیان آمد !

ورقه ای رامقابل ام قرارداد،

نام ونشانی ،قول وقرارهاهمه درست بود

اما تاریخ اش نه !

هنوزبه وقوع ِآن چند سالی باقی بود !!

***********

سینه اش ازغِیظ چون ُقطاسِ ِدردریا

به غُرش درآمد :

 «ما شما راتوقیف نکردیم

درسلول ِانفرادی ،یادتان نیست ؟

شمانبود یت که پایتان رالای درقراردادید

تا دربه رویتان قفل نشود»

درمقابل ام آن سان خروشید ،

که ابردرتقابل ِابر:

«مابه قطع ِپای شما فرمان دادیم ،

هنوزاقرارنمی کنید !؟ »

***********

سردار،غول آسا غرید:

«واقعۀ غریبی است ،

شاید ازمقولۀ جادوباشد !! »

آن گاه ماموری را به بررسی واداشت .

--- قربان ،گزارش شده است : این زندانی ،

سال ها پیش به علت ِابتلا به مرض ِقانقاریا

درسلول ِخود فوت شد ه است .

---------------------------

به کلماتِ زمخت دراین مظمون ِزمخت توجه داشته باشید .

 34   جدال ِمخملی

ازاین جاتاچکاد ِکوه به چشم می آید ،

رد ِپای مردانی که تافتح ِقله پاکشیدند.

نقش ِثبات وغیرت ازرفتارشان برجا ست ،

انگاربازمین وزمان جنگیده ند !

***********

برکمرکش ِکوه درجادۀ مال رو،جنازۀ اسبی ست.

شاید بنۀ یاران رابرگرُده می ُبرده

که دراین تنگ نای بی عابر ،واماند ه ،

مُرده !!

***************

پیش تر،برچگادِکوه،آتش فشانی شعله ورست

باهیاهویی که درگوش ِجان،خوش می نشیند :

« نعره های خَش دارازگلوی مردان ِستیز    

که بانگ ِطوفان ِدردشت ،

پیش ِآن خِش خِش برگیِ ست درباد» .

 ****************

هرچند با نگ ِچاکاچاک ِدرچکاد،چون غُرش ِسنگ

ازبلندای ستیغ تادامنه ،

به گوش ِچشم انتظاران نمی رسد ؟

اماهنوزکرکس هابه لگد کوب ِآسمان،پرَنگشوده اند.

واین پیامی ست نیکو،جلوۀ جدال وجنگ را !؟

************ 

بیاتالاشۀ این اسب مرده را به خاک کنیم ،

تالاشه خواران ِگرسنه ، درهوا نفریبند،

امید واران را .

 

 

  ۳۳درکوچۀ ما

شب د رتن پوش ِتاریکی پیچید ه است .

همه جا سیاه وسکوت ِیک سان

به رنگ !

با چنین خلوتی به دوراز هیاهو

گوش به زنگ ِآواز ِکیستی ؟

***************

دروازه ها درکلون ِاستوار!؟

ای شب گردِ تنها وبه دل امید وا ر

که دروازه ای به غفلت ،

گره ازکارِتوبکشاید ؛

آیا سخن ازمستی زیبند ه است ؟

***************

برگ ها ازوزش ِنسیمی

به خود می لرزند.

این نوبا لغان ازهرتلنگری

می آشوبند !

اینان از شب وتن پوش ِشب درهراس اند.

************

برما چه تفاوت !

اگرشب گرد ،اگرشب پا

ماسخن از صد ق وصفا می گوییم

چه خوفی ؟

درکوچۀ ماهمیشه کسی گوش ایستاده است .

 

 

    32  فرّ ِباستان !

کورش نخستین کسی بود که امپراطوری را

درجهان پایه گذاری نمود " فردریش هگل "

شُکوه ِکاخ ِتودرپهنۀ بی کرانۀ ِآفتاب

با د ّراجه های بلندش ،

به آسمان ِصاف وآبی آویخته .

بدان گونه که اطلسی برساقه اش

درظهرِتفتیده ،

آن گاه که زبان به سنگ می کشد ازعطش !

وتودرتوبه توی این سردابۀ خوش بو

آوازهای ات راسرمی دهی ، جاودانه ،

به رنگ ِنیلوفرِآبی، روییده درمرداب !!

 ***********

نُزهت ِجای گاه ِتودرپهنۀ بی کرانۀ ابرها

با آن جلال فراگیرشِ 

درسایه سارِپیچ درپیچ که به طا لارمی رسد

نغمه های بارانی ات راتکرار می کنی ،

تا واگویۀ قهقهۀ کبک درکوه سار .

ستایندگان ِتوبی شمارند

"نام آوران ِدوران "

ما هم می سراییم کاخ تو را وتورا .

«این اتفاق نه امروزی،بلکه طناب ِقرن هارا جویده است »

**********

سایۀ جان پناه ِتو درپهنۀ بی کرانۀ مهتاب !؟

افسوس،که اکنون سیل ِخون جاری ست ازدیدگان ِبُهت ،

بر َپرَپرشدن ِکبوتران ِبام ِتو ،

ازنهیب ِتندباد که می فرساید ؛

پیکر ِاین اطلسی را !

ما هم چنان مدح ِتورا می گوییم تا واپسین دم

ازجلوۀ دیرسا ل ِکاخ ِتو ،

تاجاودانه بماند کاخ ِتو ونام ِتو .     

 

 

   31 ذهن ِشرقی

« باتوّکل گردن ِاشتر ببند »

جناب مولوی ،دردنیای مدرنیته هم !؟

درتلاقي تنگه وباد

سوارانی چند باملالی هزارساله

به قلۀ روشن سربرداشتند .

مردانی عُصیانی درتمنای محال

وبی دست وپاتراز مورچگانی،

درچنبرِجدال ِرود وباد !

*************

سردارشان احکام ِبَد وی رابه نشانۀ میثاق ،

برجمع تکرارکرد.

ومردان ِستیزبه ساحت ِمحاسن ِخود ،

دست کشیدند .

وباچشمانی شوق زده وابروانی به هم آمده ،

شیریني فتح را درمذاق ،مزمزه می کردند :

« عروسی تازه ،اسبانی تیزتک ،طویله ای طویل » *

************

درگرگ ومیش هوا

سواران ِملال ،

به فتح ِقله دست گشودند !؟

درای سازِکارزارهنوزبه نوا، درنیامده بود ،

که ازپاره های تن ِبه خاک افتادگانِ ِپای قله ؛

با د ،زوزه می کشید !

ولاشه خواران ِگرسنه

درتاریک روشن ِسَحرگاهی ، به سُورنشسته بودند ،

درتلا قي تنگۀ وباد !؟

_______________

*غارتِ د شمن درجنگ مُباح است

 

 

  30  تکرار

فرهیخته گان را موجب ِ

ملا ل خاطراست .

ازدرون ِتاریکي سترون

درگرگ ومیش ِهوا

آوای محزونی به گوش می رسد ،

که خواه ناخواه جان را؛

دردخمۀ اندوه فرومی برد .

*************

وای اگربه امید ترانه

وآراسته به شُکوه ِچنگ ،

دراین بیغولۀ ملا ل ؛

به شاباش آمده باشی !

آه ،چه آرزوها که نقش ِبرآب می شود

آه،دریغ ازقطرۀ باران ،

دراین دشت ِسترون !

**********

من باچه دهانی فریاد برآورم ،

که خیال ِتماشا همان ود فن آرزوهمان !؟

دراین دیار ِملا ل ،

چشم داشت ِموهبتی ؛

درُدن ِباد است درطوفان !؟