برای ژاژه طباطبایی


درزلالی آیینه چشمان اش :

    ‌براي‌ ژازه‌ طباطبايي‌ عزيز

 

به‌ وسعتِ‌ درياست ،

شايد گسترده‌تر، با همان‌ شكوه.

 

اينك‌ پرنده‌اي‌ بال‌افشان‌ بر اين‌ گسترة‌ آبي‌

به‌ سفري‌ بي‌نشان، دور مي‌شود.

لكة‌ ابري‌ در افق‌ جاي‌ خوش‌ كرده‌ است‌

نسيمي‌ به‌ آرامي‌ پَروازِ‌ پَروانه‌ پَر مي‌زند

از تكانِ‌ گاه‌ به‌ گاه‌ و ملايمِ‌ برگ‌ها پيداست.

 

آوخ! دريا به‌ بيشه‌زار تاريكي‌ مژگان اش فرو غلطيد.

مثلِ‌ سرنوشتِ‌ من‌ در همة‌ عمر

مثلِ‌ شب‌ كه‌ هميشه‌ بي‌هنگام‌ از راه‌ مي‌رسد.

مثلِ‌ همين‌ غروبِ‌ امروز،

كه‌ در پيشِ‌ چشمِ‌ من‌ بال‌ بال‌ مي‌زند.

آوخ! از آينه‌ و بهار خاموش.

 

باز آبي‌ آسماني‌ برگسترة‌ دريا سَر مي‌كشد

به‌ آرامي‌ يك‌ نسيمِ‌ هميشه‌ درگذر.

باز پرنده‌اي‌ بي‌نام‌ درين‌ پهنة‌ بيكران‌

سرِ‌ سفر دارد.

ابرِ‌ خاموش‌ هنوز آن‌جاست‌

باز بهار و آينه‌ بر من‌ شكُفته‌ است.

 

اي‌ يگانة‌ بي‌همتا

پلك‌هايت‌ را باز هم‌ باز نگهدار

تا دريابم‌ نامِ‌ آن‌ پرندة‌ بي‌نام‌ را !!

 

 

بي‌تكاپو

 

بي‌تكاپو :

بركة‌ حقير و گِل‌آلود

پَروردة‌ باران‌ بهاري،

سر نهاده‌ بر بسترِ‌ سبزِ‌ سبزه‌زار بر بالشِ‌ اندوه.

اينك‌ آرام‌ آرام‌ در زمين‌ فرو مي‌رود

قطره‌ قطره‌ با مرگ‌ همراه!

من‌ آن‌ بركه‌ام‌ كه‌ در آستانة‌ سبزِ‌ چشمانِ‌ تو

مي‌ميرم.

 

با پلك‌ زدن‌ مژگان‌ات‌ به‌ هر دم‌

اشكِ‌ اندوه‌ از آن‌ سبزِ‌ روشن‌

فرو مي‌ريزد.

و لحظه‌ به‌ لحظه‌ و قطره‌ به‌ قطره‌

گلزارِ‌ دامان‌ات‌ را مي‌آلايد،

از پاييزِ‌ پژمردن.

آه‌ ! من‌ آن‌ اندوهم‌ !

            

آن‌گاه‌ كه‌ كودكي‌ تنها و بي‌حفاظ‌

سر به‌ زمين‌ مي‌كوبد

و آواي‌ غمگنانة‌ او

آسمان‌ را به‌ لرزه‌ مي‌اندازد.

من‌ آن‌ شيشة‌ هوام‌

كه‌ تلنگري‌ از نامهرباني‌ را

برنمي‌تابم!

 

من‌ به‌ دلخواهِ‌ خويش‌ زاده‌ نشدم‌

كه‌ چنين‌ در چنبرِ‌ بي‌تكاپو

مرثية‌ عَجز را سروده‌ باشم.

آه‌ ! اي‌ موجِ‌ هميشه‌ در تب‌ و تاب‌ !

 

 

روز بد در...

به دوست شاعرم سعید آذین

روز بد در جاده بی عابر

بوران راه رفت و آمد را بست

سیلابه همه جا راگرفت،

تگرگِ نا بهنگام شکوفه ها را در باغ،

فرش زمین کرد.

خرگوشی عاصی از بوران

در جاده می دوید.

کافه سرِ راه از مشتری خالی است،

صندلی ها هنوز بر کول هم سوارند.

کافه چیِ ِ دمغ در بیرون در ایستاده،

به خلوت جاده می نگرد.

پشت ِ سرش بر تابلویی با حروف درشت نوشته :

"ناهار حاضر است."

 

با اجازه آقای دیوید لینچ

با اجازه ی شما آقای دیوید لینچ

 

هر صبح در راه کلاس از پارک رد می شد،

اما هرگز به داخل آن پا نمی گذاشت

اگرچه راه نزدیک تر—

هراسی در دلش می نشست بی دلیل.

به هر روی با آن کنار آمده بود.

 

 

روزی به مردی برخورد که به پارک می رفت

با قامتی افراشته اما قیافه ای ماتم زده

دلش از عطوفت سرشار شد.

اما وقتی به چشمان او چشم دوخت،

ترسی اساطیری بر جانش نشست،

" در حدقه چشمان اش مردابی از لجن

تلنبار بود."

روزها گذشت تا دختر به رنگ مرداب خو گرفت.

سلام و آشنایی،

لبخند و گفت و گو.

وقتی مرد به سخن لب می گشود،

دختر ریسه می رفت،

چون او به زبانی می گفت که قرن ها پیش

از رونق افتاده بود.

دختر در رشته  ادبیات فارسی تحصیل می کرد.

شبی در خلوت پارک کنارش نشست،

و سر بر سینه اش گذاشت.

ناگهان با جیغی خفیف واپس کشید و به نجوا گفت:

"قلبت نمی تپد؟"

 

عزیزم من آمده ام تو را با خود ببرم،

 

هم سفرش شیفته وار خندید.