X
تبلیغات
مینیاتورهای ایرانی
مي خواهم هميشه سقراط ناراضي باشم نه خوك راضي           

گزيد ۀ مقاله ها

 

 

از:سيروس نيرو

 

 

 

 

 

 

تقديم به : دكترسيد علي اكبرشبيري نژاد

براي محبت هايش.

 

 

           

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:0  توسط سیروس نیرو  | 

چرا من نقل وقولي از«جان استوارت ميل» را

سرلوحۀ گفتمان خويش قرارداده ام !؟

1

خاك سرزمين محنت زدۀ ما استبداد پروراست . جزاين َسّم مُهلك چيزي قابل رشد وروئيدن درآن نيست . گذ ري به بسترتاريخ گذشتۀ ما دليل قانع كننده اي براين مدعاست . ازدوران ساسانيان تا به امروزبال گستردۀ شوم هميشه گي استبداد ، آوارسرماست . به طوري كه عادت همه گان شده است كه همين آش است وهمين كاسه . كم كم بي آن كه متوجه باشيم هركدام ازما به علت ديرپايي وتداوم  ظلم ، دردرون خود مستبدي تمام عيارشده ايم! ديگرظالم ومظلومي دركارنيست . همه ازيك قماش ايم . ازمردم عامي گرفته تا عالم به شرع . به قول مولوي «مصحفي دركف چوزين العابدين/ خنجري پُرقهراندرآستين» رادمردي به درستي دربارۀ ايراني جماعت نظريه پردازي كرده است:«ترجيح منافع فردي براهداف ملي وگروهي ، عدم تعهد نسبت به كار و تلاش و وفاداري درانجام وظايف شغلي ، سرباززدن ازقانون پذيري وعدم توجه به نظم وسازمان دهي دركار» . جلال آل احمد دربارۀ فعاليت هنرمند دراين ناكجاآباد ،  دستورالعملي دارد . اومي گويد :« استبداد و استبدادگرعمركوتاهي دارد وهميشه گي نيست ، چرا كه مُستبد بعدي د ر انتظار است تا بنيان او رابركند . و اين نوآمده مدتي صلاي آزادي سرداده ، دوباره بر خر خود سوارمي شود . دراين فرجۀ كوتاه بين دومستبد ، هنرمندي كه دردورۀ استبداد پيشين فعاليتي انجام داده ، آن ها را برملامي كند . تنها راه اش اين است كه هنرمند گوش به زنگ باشد»

2     

من درسياه ترين ادوار تاريخي معاصردرپاي تخت جهل ، به جهان چشم گشوده ام . من ناظرتمام فجايع د رحكومت ديكتاتورهاي بي ترحم بوده ام . من شبي را به ياد مي آورم كه پدرم وارد خانه شد و به مادرم رو كرد و گفت : « فرخي را دكتراحمدي درزندان گشت » !؟ مادر در جواب خواهربزرگ ام گفت : « آمپورهوا ، وارد رگ اش كرد» من شاهد مرگ وميرهم وطنان خود دردهۀ بيست به دليل قحطي وبيماري تيفوس وهجوم متفقين درتهران بوده ام ! كاميون هاي استودي بيكر امريكايي را مي ديد م كه هرسحرگاه نعش ها را براي سوزاندن به (كوه سنگي) حمل مي كردند . من درسال 1325 به دنبال فتح آذربايجان وهجوم اربابان فراري وقتل وكشتار دهقانان در روزنامه ها مطالب بسياري خوانده ام ! آن نمايش تهوع آورتيراندازي به شاه در دانش گاه وتوقيف و اعدام بي گناهان را دربهمن ماه سال بيست ونُه به ياد دارم ! واقعۀ دل خراش كودتاي بيست وهشتم امرداد را با پوست وخون احساس كرده ام وتأثيرآن را دراشعارم به جاگذاشته ام ! فاجعۀ فرهنگي سال 57 وتحكيم حكومت استبداد مذهبي وعقب ماندگي ازتمدن وفرهنگ جهاني رابه ياد دارم كه تداوم فروپاشي فرهنگي دردهۀ چهل را درپي داشت وسال هاي سال عواقب اين واپس گرايي ادامه خواهد يافت ! تأثيراين همه ناروايي درشعرمن لاعلاج به چشم مي خورد «آلبركامو» مي گويد : «مأيوس بودن مانعي ندارد ، همه ممكن است مدتي دچاراين عارضه شده باشند . اماعادت به يأس بداست» من كه دردهۀ سي شاعري برگزيده بودم چه شد كه مدت چهل سال به جز دومورد استثنايي حتي نامي ازمن دراين همه رنگين نامه هاي ادبي نيست ؟ پيش ازانقلاب درمجلۀ سرسپردۀ فردوسي به (ساواك) ، بعد از روي كارآمدن حكومت واپس گراي مذهبي ، مجلۀ آدينه ودنياي سخن وابسته به (وزارت اطلاعات) وپس ازآن كه دست شان رو شد ، مجلۀ كارنامه ازهمان قماش ، حتي اشاره اي به وجود من نشده است !؟ دامنۀ اين باند جهنمي به انتشاراتي ها هم كشيده شده بود . به همين دليل من به خرج خود كتاب هايم را به طورمحدود و به خرج خود به چاپ مي رساند م !؟ چون من شرافت هنري خود رامحفوظ مي داشتم ومرتبۀ شعر را تا اين حد نازل ، در باورم نبود كه به هرخواري تن دردهم !! پس واضح است  كه ازاين نمط كلاهي نداشته باشم . درشعرهايم متاسفانه اين پديدۀ مرده رنگ به چشم مي خورد . دراين شرايط كه جواناني انديش مند و شجاع « نه چون جوانان دورۀ من كه تنها منافع خود را درنظرداشتند و به دنبال خرمرده مي گشتند تانعل اش راتصاحب كنند!؟ » پا به ميدان گذاشته وازشرف مردمي وآزادي جانانه دفاع مي كنند ، راستي را هنوز در باورمن نيست ، اين همه آگاهي وجان فشاني هاي شكوه مند به راه ايران سربلند وآزاد ! نه ، شما ازسيارۀ "كي - پاكس" آمده ايد ، قدم تان به روي چشم . من ِسال خورده كه عمري را به سربلندي گذرانده ام  ، به اميد سوگند مي خورم كه تمام توان خود را درثناي پيشواي مان «ندا آقاسلطان»اين عنصربه پيش برندۀ گروه سبز خواهم گذاشت :

به تخت ِگل بنشانم بتي به سلطاني          زسنبل وسمن اش ساز، طوق وياره كنم

3

زبان فارسي زبان كهنه اي است . مد ت يازده قرن در اساس آن تغيري به عمل نيامده است . درطي قرون متمادي كلما تي اززبان ها وگويش هاي ديگري ، بدون هيچ قاعده وقانوني وارد اين زبان شده است .اگرشما كتاب لغت فارسي رانگاه كنيد اين ورود شيرتوشير را به وضوح خواهيد ديد . كلماتي ازپهلوي ، پارسي باستان ، اوستايي ، عربي ، تركي جُغتايي ، تركي آذري ، هندي ، روسي ، سرياني ، گجراتي ، ارمني  و اروپايي جلو ِكلمات به چشم مي خو رد . زبان فارسي را به طورشفايي ياد گرفتن آسان است . به همين دليل "ماركس"به مخترع زبان "اسپرانتو- دكتر لودويك لازاروس زامنهوف-” توصيه مي كند ، زبان فارسي رابه جاي اسپرانتو درآسيا ترويج كن كه يادگيري آن آسان تراست . اما اگربخواهيد به طورعلمي اين زبان رابخوانيد وبنويسيد به خصوص براي مردم ديگردنيا مشكل سازاست . من كه مدتي فارسي رابه دانش جويان خارجي تدريس مي كردم متوجۀ اين مشكل شده ام .نخستين روزتدريس به شاگردم سي وسه حروف هجا را ياد دادم . جلسه ي بعد دچارهمين مشكل درمقابل سووال دانش آموزشدم كه پرسش به جايي بود كه "ها" اين است ؟ پس  دركلمۀ هنر و مشهور ، بسته و ماه اين ها هم "ها" است ! حرف "گاف" را مثال زد گمشده ، گل ، كَنگِوَر، بزرگ ، اين ها  هم "گاف" است و... گفت پس هجاي فارسي بيش از سي وسه حرف است . مسأ لۀ مهم تر ياد گرفتن دستورزبان فارسي براي خارجيان است كه اهل منطق هستند وتفهيم بي قاعده گي براي شان عذاب آوراست ! درمثل همين كلمۀ بي قاعده گي يا تشنه گي ، دردستورزبان "ها" را تبديل "گاف" وحذف "ها" مي دانند ومي نويسند  بي قاعد- گي و  تشن – گي  اما درخواندن "ها" را تلفظ مي كنند ! واين براي يادگيري ايجاد اشكال مي كند . اما دركلمۀ علا قمند "گاف" به كارنرفته ولي "ها"حذف شده است ! قياس كنيد ، آلوده دامن . بسته لب و دركلماتي كه به "ها" ختم مي شوند ! حقيقت آن است كه براي ساختن ياي مصدري وبراي سهولت تلفظ  "گاف" را يك پد رآمرزيده اي بين "ها"و"يا" قرارداده است . تشنه گي وبستگي و...هم چنين است . براي اتصال ياي نسبت دركلمات ساوه و ساري و اهل ري  مي شود ساوجي، ساروي، رازي  بي هيچ قانوني ! درجمع به "الف و تا" نوشت - جات مي نويسند و درموقع خواندن "ها" را تلفظ مي كنند . درجمع همين نوع كلمات باز"گاف" عمل مي كند : ديد – گان مي نويسند ، ديد ه گان مي خوانند . دراتصال به يا ي ضمير و نسبت ونكره پيش از"يا" الف افزايند : انگار خسته اي . دراتصال به گاف تصغير- جوج گك  با حذ ف "ها" معمول است . درصفات تركيبي اسم با ناك : نمناك ، درد ناك . اما تركيب – طرب ناك – معلوم نيست چرا دراين مقوله قراردارد. تركيب ور با اسم : هنرور، جانور . اما تركيب آزورچه گونه است ؟ چي: دردرشگه چي با نخود چي چه نسبتي دارد؟ انصراف ، باب افتعال ومصدراست ، درفارسي لزوماً با مصدر فارسي مي آيد و روي هم به معني انصراف است ، انصراف دادن . درمفرد وجمع ، بلبشويي است . صفات وصفي : گران ، نيك ، فراخ ، كوتاه ، سپيد ، سياه ، بنفش سماعي هستند يعني بايد شنيد وقاعده ندارد !؟ آنان كه به فارسي سخن مي رانند / درمعرض دال ، ذال را ننشانند . ماقبل وي ارساكن جز(واي) بود/ دال است وگرنه ذال معجم خوانند. آنان كه با اين بضاعت مزجات قصد تعرض به ساحت مدرنيته را دارند ، گورخوانده اند !! اما طريق نوشتن كلمات:«همينگريم – ميشكفيم»به اين چند هجاي سرهم نگاه كنيد ، ازنظرخط نويسان اين هنربدوي مدرن به حساب مي آيد . شما به نمايش گاه خط سري بزنيد.انگارمقداري طناب سياه را دورهم پيچيده وقاب كرده اند . اين دلايل درست يا نا درست با چنين وضعي به جدال مدرنيته نمي توان رفت . اين ها پايه واساس پيش رفت فرهنگي مايند ، تا در، براين پاشنه مي گرد د ، پل آن سوي رود است .

يكي ازاساسي ترين تحولات دراين زمينه نزديك شدن هرچه بيش تربه سي و دوهجاي فارسي است كه حروف را حتي المقد ور جدانويسي كنيم تا كم ترشكل حروف تغيرنمايد  دراين راه تاكنون جسته گريخته كوشش هايي انجام گرفته . شا دروان" احمد كسروي" سنگ بناي اين كار را گذاشته است ، بعدها ديگران ازجمله "داريوش آشوري" پي گيراين مسأ له بوده است . اخيراً يكي ازمترجمين معاصرتمام ترجمۀ خود را با هجاهاي جدا ازهم به چاپ رسانده است بدين شكل :

 زي ش اه – س وي-  ِش ي خ – چ ن ان -  ب ود - رف ت ن م /ك ه ز- ك ا م ِ- م و ر- درده ن ِ- اژده ا- ش د م « حكيم ناصرخسروقبادياني»

من نيزتاحد امكان به اين كاردست زده ام ! از كساني كه اين گونه نگارش رانمي پسندند ، عذرخواهي مي كنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:55  توسط سیروس نیرو  | 

مینیاتورهای ایرانی 2

جاه طلبي بعضی ازدولت مردان ،

تقد س ِجمهوري اسلامی راخد شه دارکرد !

3تادمی خورشید را درخانه اش

                          - مهمان کند،

باچنار ِپیربد تاکرد .

جان پناه ازباد رابرداشت ،

لاله رادرباد کاشت !؟

**************

به امید ِآرادی !

116یونجه ها هلهله سردادند:

«باغبان آمد،

           -    درجیب اش آب »

باغبان آمد ،

لیک این بار به دست اش؛

                          -    داس !؟

***********

جناح ها درحکومت،به هم چنگ ودندان

نشان می دهند !

159ماروراسو ،

درکشاکش !

این گلوی آن فشارد،

یاکه آن براین بپیچد ؛

فرق ِچندانی ندارد .

************

دلقکان ِپادرگریز

10-2 تاصدابرخاست

ازچنارِپیر،

            -   زاغان پَرکشیدند!

ای شما ،ای مرغ دل ها ،

کاش ،بی زبان بودید!

پنهان کاری را حزب توده می دانست .

103 کاکلی هالانۀ خود را

به راه ِباد می سازند،

زیر ِطاق ِبوته ها .

کاکلی ها پیش ترازآفتاب ،

                       -   می شُکوفند.

رد ِپای این همه جنجال ِشان را

نیمه شب روباه می داند!

کاکلی ها لاله را

درباد می کارند !؟

«ندا»ی پیش رو

نهال ِخرم ِگیلاس

گلی برسینه دارد ،

تگرک ِسنگ دل ؛

                 -  آه !                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:6  توسط سیروس نیرو  | 

1 -- مینیا تورهای ایرانی

 34د رخت ازجا نمی جنبد ،

هراسان است قمری ؛

چه طوفانی ست درراه

**************

56 یک جرقه نگهان ازچوب ِکبریتی

                                     -   پرید .

گوشه ای ازدامن ِشب

                                -     گُرُگرفت

پس چنین است ،

می توان برشب خط ِباطل کشید .

**********

104 کبوترپَرکشید

                                 -   ازچاه

عقاب ازکوه .

سرخس ِپیرمی داند ،

که می میرد

که می ماند !؟

***********

دولت با بریزوبپاش ِنامنا سب،هم کاران را

وادارِبه هم چشمی ونظرتنگی کرده است

نمونۀ آن درمطبوعات ،ورزش،وافشا گری به چشم می خورد!؟

15 گرگ های گرسنه

دربرف ِبی روزی

درشب ِبیدارقطبی

   -   ِگردِ هم

یک دگرراسَرد می پایند ،

وای اگریک تن ،به غفلت ،

خواب درچشم اش رود !؟

***********

خانم ها ازحزب الله واهمه دارند

66 کلاغی بانگ سرداد

« تبردار» !؟

تمام ِشاخه های باغ لرزیدند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:58  توسط سیروس نیرو  | 

  38 آزادگان تنهایند

آزاده مردی پیرسال

درآپارتمان ِخود می میرد .

هم سایه هاکه ازاو چون مار ازپونه ،

بدشان می آمد ؛

تابوهمه جاجاگیرنشد بی خبرمی ما نند.

شهرداری پیش ِچشم ِگوسفند وارشان ،

جنازه رابه گورستان می برد !

***********

هم سایه هانفسی به راحت کشید ند

اوسرِخری مانع ،

ازولع ِبی بند وباري شان شده بود .

خاطرات اش را چون یخ درون ِلیوان ،

سرکشیدند !

دیگرکسی نام ِاورابه خاطرنمی آورد .

**********

مردی مبارزباگذ شته ای پُرافتخا ر

زهرِشلاق وزندان چشیده

سال ها دردفاع ِازحق وعدالت،

درشکنجه گاه هابه سربرده ؛

اکنون بدین گونه می میرد !؟

اومی توانست چون من وشما ،

خوش زید !

بی د ربند ِشرف !! 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:35  توسط سیروس نیرو  | 

 37 روز مرگی

زبانگ ِدهل خواجه بیدارگشت

نداند شب ِپاسبان چون گذشت

چیزی نمانده بود که دست اش

به جایی ازوانت بند شود

که باهم یاري رقیبان ،

دروسط ِخیابان نقش ِزمین گردید .

دونفرد رسبقت ِازیک دیگر،

بامشت ولگد به جان ِهم افتادند .

یقه درانی وبی چاکِ دهنی ،

ازروش های پیش ِپا افتا د ۀ اینان بود .

************

را ننده پا روی گازگذاشت

چسبیده به ماشین ها را،

به خیابان پرتاب کرد.

سپس صد متربالاتر،مسافران را

به جزچها رنفر،به امان ِخدافرسپرد .

*********

پس مانده گان با لوچۀ آویزان

سرخورده وشرم زده ،

به صف ِعمله جات ِدرانتظارِکاربازگشتند .

*************

سحرگاه ِهرروزِسال

کنارِمیدان های شهر،مردانِ ِلخت وپتی

به انتظار ِبیدارشدگان ِکارفرما

چشم به راه می مانند !

_____________

هم رهان رفتند اما داغ ِشان ازدل نرفت

آتشی برجای ماند کاروان چون بگذرد

به یادِ نازنین ِدرخاک خفته ام "احمد ِمحمود "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:26  توسط سیروس نیرو  | 
آرامش   11

درهرطلوع ِبامداد

هزاران گرسنه،دست ِتمنا،

به دامانش درازمی کنند .

این پذیرندۀ دل پذیر،باسخاوت

هرکس رابه اندازه ،روزی می رساند .

ازخوان ِنعمتِ اوکسی بی بهره نیست

هرچند شکم سیران ،پس ا زاین همه ایثار

تفاله هاوپس مانده هارابه صورت اش ،

پرتا ب می کنند !

*********

دریاآرام است ودریادست .

امااگرحریصی چوب لای چرخ اش بگذارد،

دیگرحدیث ِسن وبه سن است وبس.

چنان می آشوبد،چه آشوبیدنی !؟

کشتی را درشب ِطوفان ،

چون لقمه ای جویده می بلعد .

آن چه می کند نا گفتنی است !!

**********

دریا چوب درآستین ِکسانی می کند ،

که بااوسرِنا سازگاری دارند .

این دریای آرام ،

این دریای بخشنده .  .

بگذاراین پدید ۀ پابرجا ،

آرامش اش برجا باشد .

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:22  توسط سیروس نیرو  | 

   36ناکجا آباد

ازپاافتاده ونفس بشکسته

حاصل ِسفری دورودراز،

درپناه ِتاریک ِغاری به پناه آمده ایم .

باسری پُراندیشۀ فرداها !

************

درویشی برما وارد می شود

اگرسفرۀ نانی وکوزۀ آبی می خواهد 

تیرش به سنگ خواهد خورد !

ازماپرسید : اغُربه خیر؟

--- ما بندگان ِخواص ِخداوند ،

درجست وجوی َمنّ وَسلوایم ؛

که ازدیاری بس دورکوچیده ایم .

بی ماحضری واسباب سفری !!

************

درویش می پُرسد :

شاید شماهم مقصد ِتان «ناکجا آباد است!؟

--- درویش ،دُ ّرسفتی وگلُ گفتی ،

اگرنشانی داری برما منت بگذار.

************

می پرسد :شما همه گی قصد ِتان همین است؟

--- آری ،

--- نه !!

تنها صاحبان ِاندیشه،به آن جا راه دارند !؟

************

مابه یک دیگرخیره نگریستیم ،

ودردامن ِشب ِبی ستاره گریستیم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:6  توسط سیروس نیرو  | 
 

35 َجلب

پای خود رالای درمی گذارم تادررا

به رویم نبندند "ماریابارکاس یوسا "

--- شماراقبلا ًاین جانیاوردند؟

--- نه ،این اولین باراست.

درحدقۀ چشمان اش شوق ِشلاق

به غلیان آمد !

ورقه ای رامقابل ام قرارداد،

نام ونشانی ،قول وقرارهاهمه درست بود

اما تاریخ اش نه !

هنوزبه وقوع ِآن چند سالی باقی بود !!

***********

سینه اش ازغِیظ چون ُقطاسِ ِدردریا

به غُرش درآمد :

 «ما شما راتوقیف نکردیم

درسلول ِانفرادی ،یادتان نیست ؟

شمانبود یت که پایتان رالای درقراردادید

تا دربه رویتان قفل نشود»

درمقابل ام آن سان خروشید ،

که ابردرتقابل ِابر:

«مابه قطع ِپای شما فرمان دادیم ،

هنوزاقرارنمی کنید !؟ »

***********

سردار،غول آسا غرید:

«واقعۀ غریبی است ،

شاید ازمقولۀ جادوباشد !! »

آن گاه ماموری را به بررسی واداشت .

--- قربان ،گزارش شده است : این زندانی ،

سال ها پیش به علت ِابتلا به مرض ِقانقاریا

درسلول ِخود فوت شد ه است .

---------------------------

به کلماتِ زمخت دراین مظمون ِزمخت توجه داشته باشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:24  توسط سیروس نیرو  | 

 34   جدال ِمخملی

ازاین جاتاچکاد ِکوه به چشم می آید ،

رد ِپای مردانی که تافتح ِقله پاکشیدند.

نقش ِثبات وغیرت ازرفتارشان برجا ست ،

انگاربازمین وزمان جنگیده ند !

***********

برکمرکش ِکوه درجادۀ مال رو،جنازۀ اسبی ست.

شاید بنۀ یاران رابرگرُده می ُبرده

که دراین تنگ نای بی عابر ،واماند ه ،

مُرده !!

***************

پیش تر،برچگادِکوه،آتش فشانی شعله ورست

باهیاهویی که درگوش ِجان،خوش می نشیند :

« نعره های خَش دارازگلوی مردان ِستیز    

که بانگ ِطوفان ِدردشت ،

پیش ِآن خِش خِش برگیِ ست درباد» .

 ****************

هرچند با نگ ِچاکاچاک ِدرچکاد،چون غُرش ِسنگ

ازبلندای ستیغ تادامنه ،

به گوش ِچشم انتظاران نمی رسد ؟

اماهنوزکرکس هابه لگد کوب ِآسمان،پرَنگشوده اند.

واین پیامی ست نیکو،جلوۀ جدال وجنگ را !؟

************ 

بیاتالاشۀ این اسب مرده را به خاک کنیم ،

تالاشه خواران ِگرسنه ، درهوا نفریبند،

امید واران را .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:18  توسط سیروس نیرو  | 
 

  ۳۳درکوچۀ ما

شب د رتن پوش ِتاریکی پیچید ه است .

همه جا سیاه وسکوت ِیک سان

به رنگ !

با چنین خلوتی به دوراز هیاهو

گوش به زنگ ِآواز ِکیستی ؟

***************

دروازه ها درکلون ِاستوار!؟

ای شب گردِ تنها وبه دل امید وا ر

که دروازه ای به غفلت ،

گره ازکارِتوبکشاید ؛

آیا سخن ازمستی زیبند ه است ؟

***************

برگ ها ازوزش ِنسیمی

به خود می لرزند.

این نوبا لغان ازهرتلنگری

می آشوبند !

اینان از شب وتن پوش ِشب درهراس اند.

************

برما چه تفاوت !

اگرشب گرد ،اگرشب پا

ماسخن از صد ق وصفا می گوییم

چه خوفی ؟

درکوچۀ ماهمیشه کسی گوش ایستاده است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:27  توسط سیروس نیرو  | 

 

    32  فرّ ِباستان !

کورش نخستین کسی بود که امپراطوری را

درجهان پایه گذاری نمود " فردریش هگل "

شُکوه ِکاخ ِتودرپهنۀ بی کرانۀ ِآفتاب

با د ّراجه های بلندش ،

به آسمان ِصاف وآبی آویخته .

بدان گونه که اطلسی برساقه اش

درظهرِتفتیده ،

آن گاه که زبان به سنگ می کشد ازعطش !

وتودرتوبه توی این سردابۀ خوش بو

آوازهای ات راسرمی دهی ، جاودانه ،

به رنگ ِنیلوفرِآبی، روییده درمرداب !!

 ***********

نُزهت ِجای گاه ِتودرپهنۀ بی کرانۀ ابرها

با آن جلال فراگیرشِ 

درسایه سارِپیچ درپیچ که به طا لارمی رسد

نغمه های بارانی ات راتکرار می کنی ،

تا واگویۀ قهقهۀ کبک درکوه سار .

ستایندگان ِتوبی شمارند

"نام آوران ِدوران "

ما هم می سراییم کاخ تو را وتورا .

«این اتفاق نه امروزی،بلکه طناب ِقرن هارا جویده است »

**********

سایۀ جان پناه ِتو درپهنۀ بی کرانۀ مهتاب !؟

افسوس،که اکنون سیل ِخون جاری ست ازدیدگان ِبُهت ،

بر َپرَپرشدن ِکبوتران ِبام ِتو ،

ازنهیب ِتندباد که می فرساید ؛

پیکر ِاین اطلسی را !

ما هم چنان مدح ِتورا می گوییم تا واپسین دم

ازجلوۀ دیرسا ل ِکاخ ِتو ،

تاجاودانه بماند کاخ ِتو ونام ِتو .     

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:26  توسط سیروس نیرو  | 

   31 ذهن ِشرقی

« باتوّکل گردن ِاشتر ببند »

جناب مولوی ،دردنیای مدرنیته هم !؟

درتلاقي تنگه وباد

سوارانی چند باملالی هزارساله

به قلۀ روشن سربرداشتند .

مردانی عُصیانی درتمنای محال

وبی دست وپاتراز مورچگانی،

درچنبرِجدال ِرود وباد !

*************

سردارشان احکام ِبَد وی رابه نشانۀ میثاق ،

برجمع تکرارکرد.

ومردان ِستیزبه ساحت ِمحاسن ِخود ،

دست کشیدند .

وباچشمانی شوق زده وابروانی به هم آمده ،

شیریني فتح را درمذاق ،مزمزه می کردند :

« عروسی تازه ،اسبانی تیزتک ،طویله ای طویل » *

************

درگرگ ومیش هوا

سواران ِملال ،

به فتح ِقله دست گشودند !؟

درای سازِکارزارهنوزبه نوا، درنیامده بود ،

که ازپاره های تن ِبه خاک افتادگانِ ِپای قله ؛

با د ،زوزه می کشید !

ولاشه خواران ِگرسنه

درتاریک روشن ِسَحرگاهی ، به سُورنشسته بودند ،

درتلا قي تنگۀ وباد !؟

_______________

*غارتِ د شمن درجنگ مُباح است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:53  توسط سیروس نیرو  | 

  30  تکرار

فرهیخته گان را موجب ِ

ملا ل خاطراست .

ازدرون ِتاریکي سترون

درگرگ ومیش ِهوا

آوای محزونی به گوش می رسد ،

که خواه ناخواه جان را؛

دردخمۀ اندوه فرومی برد .

*************

وای اگربه امید ترانه

وآراسته به شُکوه ِچنگ ،

دراین بیغولۀ ملا ل ؛

به شاباش آمده باشی !

آه ،چه آرزوها که نقش ِبرآب می شود

آه،دریغ ازقطرۀ باران ،

دراین دشت ِسترون !

**********

من باچه دهانی فریاد برآورم ،

که خیال ِتماشا همان ود فن آرزوهمان !؟

دراین دیار ِملا ل ،

چشم داشت ِموهبتی ؛

درُدن ِباد است درطوفان !؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:45  توسط سیروس نیرو  | 

 29 آخرِدنیا

وطن ،آزادی ،سرفرازی !؟

بمب هارابه او بستند ،

به خود بالید ،بالیدنی درخورِیک مرد .

برچهره اش عزمی استوار،

به چشم می خورد.

هم رزمان دست به دعا

برای موفقیت ِاو.

***********

استوارقد م برداشت

بی هیچ ترس وتردیدی !

به یاد ِکود ک وهم سرِخودافتاد ،

به خودنهیب زد .

«بس کن مرد » !!

***********

ظهر ِتابستان ورخوت ِپادگان

هد ف ، کت بسته درپیش ِرو .

نفس را د رسینه اش حبس کرد ،

می خواست ...

که آژیرِپادگان به صدادرآمد !؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:1  توسط سیروس نیرو  | 

  28 فرشتۀ نگهبان

باچنین دولت مردانی باایمان ،

کجا خوف ما ازشیطان !

فرم ِرندو :

تکیه برسبزه زاروسایه ساربید

پایمان درآب ِخنک ِجوی بار

سیب مان دردست رس ،

خنده مان برلب .

شب با مهتاب وروزآفتابی

پرواز ِنسیم وعطر ِشبنم

باغ ِمابهشت ِموعود است ،

بهشت ِخدا ،گرته برداری ازاین جاست .

***********

بردروازۀ باغ لوحه ای ست زرین

که فرشتِۀ نگهبان ِماست ،

ماراازهرگزندی به دورمی دارد.

اگربه تصا دف بازماری قصد ِباغ کند

ماتکیه به زرینه ،

چشم ِمان رامی بندیم ودهان ِمان را بازمی کنیم ؛

تاموذی رابه سرِجاي خود بنشانیم .

زبان لوح کهنه ونارساست،اما

پیرِماهمیشه بیداراست !!

************

نفس ِباغ ِما درمان ست

شیمیا وکیمیاوبا طل السحر ،

همه این جا جمع اند .

ماتاابد،بی پروای اندیشه ای ،

تکیه برسبزه زاروسایه سار ِبید ؛

پایمان درآب ِخنک ِجوی بار!؟ش         

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:57  توسط سیروس نیرو  | 

27مرگ در باغ

َوالشُعَراءُ َیتبّهُمُ الغَََا َوُن "سورۀ 26"

آیۀ 224

ازپلکان ِسا قۀ خود،خود را بالا می کشد

تماشای باغ را .

چون کودکی که نردبان ِخواب گاه ِخویش را ،

د رمی نوردد ؛

تا در چشمان ِمادر،باغ و بهار بشُکفد .

برگ هایی گرداگرد ِاین بوتۀ خوش بو ،

به پنا ه ِاو از بوران و باد، استوارند .

به همان گونه که متکایّی را تکیه گاه ِکودک ِخود می سازد ،

" دل شورۀ ما د ر".

**********

اکنون د رحا شیۀ جوی بارِ روان، رقصان است

سرشارِ بوی و طراوت .

شاخ ساران ِهم سایه نگران ِهوای نا سا زگار،

بر اویند .

او بی خیا ل، د رترنم ِ جوی بار .

************

نا گاه عطش ِزنبوری تشنه ، براو می نشیند

تا سیراب گرد د ازشهد ِنفس اش؟

افسوس ، ساقۀ ترُد ِبوتهِ تاب نمی آ ورد،

سنگیني بار و نیش ِاو را !

آنک ،بنفشۀ جدا ا ز ساقه برآب روان ، رونده ست

وزنبورِ عطشان هم چنان درعطش وپرواز ،

تا نوش گاه ِدیگر !؟

                                          

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:38  توسط سیروس نیرو  | 

 26 ای ساحره " مادرِوطن "

قرن ها به همان گونه که آفتاب برمی تا بید

وقرص ِما هتاب با سیني ِسیمین اش د رشاخ سا ر ِشب ،

 جوانه می زد .

ای زادۀ سکوت وسنگ به عمق ِخلنگ زا ر

باپنجه ای نحیف تراز برگ ِد رخریف

که د ر قاب ِقلب ِتوپیدا بود ،

عکس ِبسی هراس زهرتند با د وسیل !

ای زاد و رود ِخویش به بارآورده ،

د رشیب ِشیار ِخشک ِستیغ ؟

****************

روزگارها به سرآمد وروزگارها

آن گاه که ویرانۀ پیکر ِتو می آرایید ،

سفرۀ پلنگ را ؟

آ نک پوست ِاوست زینت بخش ِانتقام ِتو ،

د رسکوت ِآ رمید ۀ اطا ق وعطر !

وان افعي سرکش برتنا ور ِدرخت ،

آرایۀ کفش های تو !؟

************

اکنون چنین حقیر

اکنون چنین زبون ؟

ای ساحرۀ دیرپای آریا یی تبار.

هفت بارۀ بهار، با بار ِباران وآفتاب ،

در شاه راه ِزرینۀ نرگس زار ؛

به انتظار ِتوست .

که شکوه ِزیستن را با ز برما ،

آرایشی کنی .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:3  توسط سیروس نیرو  | 

   25کشتی به راه ِخود می رود

طوفان ِدریا زده با سنگ ِامواج

دیوارۀ آ بي خود را،

بربد نۀ دریا می کوبد .

ازلب پَر ِموج وغُرش رعد آسای ا و

آب ِسرکوفته هماند ِچرخه ، به دورِخود می چرخد .

دریا می رود تا واژگونه شود ،

که موج ِمخالف تن به یاری اش می دهد .

کشتی به راه ِخود می رود !

************

براریکۀ سست ِ دریا ،پس موج هاي طو فانی ،

هماند ِگرد با د ی تنو ره کشان ؛

به امواج تنه می زند .

آوارش با صدایی پُرتاب

هرچه را که د رزیر دارد ،

ازهم می پا شد !

اما هراسی نیست ،

کشتی به راه ِخود می رود !

*************

شب ِمهتا ب ود وآسما ن ِپُرستاره

نسیم ِملا یم و خنک ِدریا

خواب ِسنگین ِ جاشوان ِخسته ازتلا ش .

د رعرشۀ آرام .

کشتی به راه ِخود می رود !

************

پیش ترها « اولیس ِ» افسانه ای

با یاري چند تخته پاره وگره و طناب ،

با مردان ِ جسور ِخود ، هفت دریا را ؛

تا ساحل ِامن ، پشت ِسر گذارد .

آه ، ای منجي بزرگ وار !؟

______________

کشتی استعاره برای ایران ِ عزیز و

اولیس اشاره به مصد ق ود ست آخرمنجی

استعاره به گروه سبزاست ورهبران شان .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:56  توسط سیروس نیرو  | 

24 با زنجیر ِدست ها

هنوزتا ریکی بربا م ِشهر

پرسه می زد

که آوارِتنُد روار ِآوایی ،

سکوت ِکوچۀ ما راازهم می پاشد ؛

مثل ِگلُ دا نی از با لکن !؟

*********

خواب زد گان ِنیمه بیدار

برلب ، ناسزا شان جاری .

مثل ِگذ رِباد ازپیچ ِکوچه!؟

*********

دها ن ِنیمه باز ِکود ک ِدرخواب

ازرعشۀ ناگهاني این پژواک ،

بسته ماند .

مثل ِگلُ ِنیلوفردرشب

*********

من ازاین پهلو به آن پهلو غلطید م

با چشمانی با زوناسزا گو

بی هیچ توا نی براین بی پروایی .

مثل ِدستا نی درزنجیر   !؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:50  توسط سیروس نیرو  |