تبليغاتX
مینیاتورهای ایرانی

مینیاتورهای ایرانی 2

جاه طلبي بعضی ازدولت مردان ،

تقد س ِجمهوري اسلامی راخد شه دارکرد !

3تادمی خورشید را درخانه اش

                          - مهمان کند،

باچنار ِپیربد تاکرد .

جان پناه ازباد رابرداشت ،

لاله رادرباد کاشت !؟

**************

به امید ِآرادی !

116یونجه ها هلهله سردادند:

«باغبان آمد،

           -    درجیب اش آب »

باغبان آمد ،

لیک این بار به دست اش؛

                          -    داس !؟

***********

جناح ها درحکومت،به هم چنگ ودندان

نشان می دهند !

159ماروراسو ،

درکشاکش !

این گلوی آن فشارد،

یاکه آن براین بپیچد ؛

فرق ِچندانی ندارد .

************

دلقکان ِپادرگریز

10-2 تاصدابرخاست

ازچنارِپیر،

            -   زاغان پَرکشیدند!

ای شما ،ای مرغ دل ها ،

کاش ،بی زبان بودید!

پنهان کاری را حزب توده می دانست .

103 کاکلی هالانۀ خود را

به راه ِباد می سازند،

زیر ِطاق ِبوته ها .

کاکلی ها پیش ترازآفتاب ،

                       -   می شُکوفند.

رد ِپای این همه جنجال ِشان را

نیمه شب روباه می داند!

کاکلی ها لاله را

درباد می کارند !؟

«ندا»ی پیش رو

نهال ِخرم ِگیلاس

گلی برسینه دارد ،

تگرک ِسنگ دل ؛

                 -  آه !                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:6  توسط سیروس نیرو  | 

1 -- مینیا تورهای ایرانی

 34د رخت ازجا نمی جنبد ،

هراسان است قمری ؛

چه طوفانی ست درراه

**************

56 یک جرقه نگهان ازچوب ِکبریتی

                                     -   پرید .

گوشه ای ازدامن ِشب

                                -     گُرُگرفت

پس چنین است ،

می توان برشب خط ِباطل کشید .

**********

104 کبوترپَرکشید

                                 -   ازچاه

عقاب ازکوه .

سرخس ِپیرمی داند ،

که می میرد

که می ماند !؟

***********

دولت با بریزوبپاش ِنامنا سب،هم کاران را

وادارِبه هم چشمی ونظرتنگی کرده است

نمونۀ آن درمطبوعات ،ورزش،وافشا گری به چشم می خورد!؟

15 گرگ های گرسنه

دربرف ِبی روزی

درشب ِبیدارقطبی

   -   ِگردِ هم

یک دگرراسَرد می پایند ،

وای اگریک تن ،به غفلت ،

خواب درچشم اش رود !؟

***********

خانم ها ازحزب الله واهمه دارند

66 کلاغی بانگ سرداد

« تبردار» !؟

تمام ِشاخه های باغ لرزیدند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:58  توسط سیروس نیرو  | 

  38 آزادگان تنهایند

آزاده مردی پیرسال

درآپارتمان ِخود می میرد .

هم سایه هاکه ازاو چون مار ازپونه ،

بدشان می آمد ؛

تابوهمه جاجاگیرنشد بی خبرمی ما نند.

شهرداری پیش ِچشم ِگوسفند وارشان ،

جنازه رابه گورستان می برد !

***********

هم سایه هانفسی به راحت کشید ند

اوسرِخری مانع ،

ازولع ِبی بند وباري شان شده بود .

خاطرات اش را چون یخ درون ِلیوان ،

سرکشیدند !

دیگرکسی نام ِاورابه خاطرنمی آورد .

**********

مردی مبارزباگذ شته ای پُرافتخا ر

زهرِشلاق وزندان چشیده

سال ها دردفاع ِازحق وعدالت،

درشکنجه گاه هابه سربرده ؛

اکنون بدین گونه می میرد !؟

اومی توانست چون من وشما ،

خوش زید !

بی د ربند ِشرف !! 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:35  توسط سیروس نیرو  | 

 37 روز مرگی

زبانگ ِدهل خواجه بیدارگشت

نداند شب ِپاسبان چون گذشت

چیزی نمانده بود که دست اش

به جایی ازوانت بند شود

که باهم یاري رقیبان ،

دروسط ِخیابان نقش ِزمین گردید .

دونفرد رسبقت ِازیک دیگر،

بامشت ولگد به جان ِهم افتادند .

یقه درانی وبی چاکِ دهنی ،

ازروش های پیش ِپا افتا د ۀ اینان بود .

************

را ننده پا روی گازگذاشت

چسبیده به ماشین ها را،

به خیابان پرتاب کرد.

سپس صد متربالاتر،مسافران را

به جزچها رنفر،به امان ِخدافرسپرد .

*********

پس مانده گان با لوچۀ آویزان

سرخورده وشرم زده ،

به صف ِعمله جات ِدرانتظارِکاربازگشتند .

*************

سحرگاه ِهرروزِسال

کنارِمیدان های شهر،مردانِ ِلخت وپتی

به انتظار ِبیدارشدگان ِکارفرما

چشم به راه می مانند !

_____________

هم رهان رفتند اما داغ ِشان ازدل نرفت

آتشی برجای ماند کاروان چون بگذرد

به یادِ نازنین ِدرخاک خفته ام "احمد ِمحمود "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:26  توسط سیروس نیرو  | 
آرامش   11

درهرطلوع ِبامداد

هزاران گرسنه،دست ِتمنا،

به دامانش درازمی کنند .

این پذیرندۀ دل پذیر،باسخاوت

هرکس رابه اندازه ،روزی می رساند .

ازخوان ِنعمتِ اوکسی بی بهره نیست

هرچند شکم سیران ،پس ا زاین همه ایثار

تفاله هاوپس مانده هارابه صورت اش ،

پرتا ب می کنند !

*********

دریاآرام است ودریادست .

امااگرحریصی چوب لای چرخ اش بگذارد،

دیگرحدیث ِسن وبه سن است وبس.

چنان می آشوبد،چه آشوبیدنی !؟

کشتی را درشب ِطوفان ،

چون لقمه ای جویده می بلعد .

آن چه می کند نا گفتنی است !!

**********

دریا چوب درآستین ِکسانی می کند ،

که بااوسرِنا سازگاری دارند .

این دریای آرام ،

این دریای بخشنده .  .

بگذاراین پدید ۀ پابرجا ،

آرامش اش برجا باشد .

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:22  توسط سیروس نیرو  | 

   36ناکجا آباد

ازپاافتاده ونفس بشکسته

حاصل ِسفری دورودراز،

درپناه ِتاریک ِغاری به پناه آمده ایم .

باسری پُراندیشۀ فرداها !

************

درویشی برما وارد می شود

اگرسفرۀ نانی وکوزۀ آبی می خواهد 

تیرش به سنگ خواهد خورد !

ازماپرسید : اغُربه خیر؟

--- ما بندگان ِخواص ِخداوند ،

درجست وجوی َمنّ وَسلوایم ؛

که ازدیاری بس دورکوچیده ایم .

بی ماحضری واسباب سفری !!

************

درویش می پُرسد :

شاید شماهم مقصد ِتان «ناکجا آباد است!؟

--- درویش ،دُ ّرسفتی وگلُ گفتی ،

اگرنشانی داری برما منت بگذار.

************

می پرسد :شما همه گی قصد ِتان همین است؟

--- آری ،

--- نه !!

تنها صاحبان ِاندیشه،به آن جا راه دارند !؟

************

مابه یک دیگرخیره نگریستیم ،

ودردامن ِشب ِبی ستاره گریستیم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:6  توسط سیروس نیرو  | 
 

35 َجلب

پای خود رالای درمی گذارم تادررا

به رویم نبندند "ماریابارکاس یوسا "

--- شماراقبلا ًاین جانیاوردند؟

--- نه ،این اولین باراست.

درحدقۀ چشمان اش شوق ِشلاق

به غلیان آمد !

ورقه ای رامقابل ام قرارداد،

نام ونشانی ،قول وقرارهاهمه درست بود

اما تاریخ اش نه !

هنوزبه وقوع ِآن چند سالی باقی بود !!

***********

سینه اش ازغِیظ چون ُقطاسِ ِدردریا

به غُرش درآمد :

 «ما شما راتوقیف نکردیم

درسلول ِانفرادی ،یادتان نیست ؟

شمانبود یت که پایتان رالای درقراردادید

تا دربه رویتان قفل نشود»

درمقابل ام آن سان خروشید ،

که ابردرتقابل ِابر:

«مابه قطع ِپای شما فرمان دادیم ،

هنوزاقرارنمی کنید !؟ »

***********

سردار،غول آسا غرید:

«واقعۀ غریبی است ،

شاید ازمقولۀ جادوباشد !! »

آن گاه ماموری را به بررسی واداشت .

--- قربان ،گزارش شده است : این زندانی ،

سال ها پیش به علت ِابتلا به مرض ِقانقاریا

درسلول ِخود فوت شد ه است .

---------------------------

به کلماتِ زمخت دراین مظمون ِزمخت توجه داشته باشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:24  توسط سیروس نیرو  | 

 34   جدال ِمخملی

ازاین جاتاچکاد ِکوه به چشم می آید ،

رد ِپای مردانی که تافتح ِقله پاکشیدند.

نقش ِثبات وغیرت ازرفتارشان برجا ست ،

انگاربازمین وزمان جنگیده ند !

***********

برکمرکش ِکوه درجادۀ مال رو،جنازۀ اسبی ست.

شاید بنۀ یاران رابرگرُده می ُبرده

که دراین تنگ نای بی عابر ،واماند ه ،

مُرده !!

***************

پیش تر،برچگادِکوه،آتش فشانی شعله ورست

باهیاهویی که درگوش ِجان،خوش می نشیند :

« نعره های خَش دارازگلوی مردان ِستیز    

که بانگ ِطوفان ِدردشت ،

پیش ِآن خِش خِش برگیِ ست درباد» .

 ****************

هرچند با نگ ِچاکاچاک ِدرچکاد،چون غُرش ِسنگ

ازبلندای ستیغ تادامنه ،

به گوش ِچشم انتظاران نمی رسد ؟

اماهنوزکرکس هابه لگد کوب ِآسمان،پرَنگشوده اند.

واین پیامی ست نیکو،جلوۀ جدال وجنگ را !؟

************ 

بیاتالاشۀ این اسب مرده را به خاک کنیم ،

تالاشه خواران ِگرسنه ، درهوا نفریبند،

امید واران را .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:18  توسط سیروس نیرو  | 
 

  ۳۳درکوچۀ ما

شب د رتن پوش ِتاریکی پیچید ه است .

همه جا سیاه وسکوت ِیک سان

به رنگ !

با چنین خلوتی به دوراز هیاهو

گوش به زنگ ِآواز ِکیستی ؟

***************

دروازه ها درکلون ِاستوار!؟

ای شب گردِ تنها وبه دل امید وا ر

که دروازه ای به غفلت ،

گره ازکارِتوبکشاید ؛

آیا سخن ازمستی زیبند ه است ؟

***************

برگ ها ازوزش ِنسیمی

به خود می لرزند.

این نوبا لغان ازهرتلنگری

می آشوبند !

اینان از شب وتن پوش ِشب درهراس اند.

************

برما چه تفاوت !

اگرشب گرد ،اگرشب پا

ماسخن از صد ق وصفا می گوییم

چه خوفی ؟

درکوچۀ ماهمیشه کسی گوش ایستاده است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:27  توسط سیروس نیرو  | 

 

    32  فرّ ِباستان !

کورش نخستین کسی بود که امپراطوری را

درجهان پایه گذاری نمود " فردریش هگل "

شُکوه ِکاخ ِتودرپهنۀ بی کرانۀ ِآفتاب

با د ّراجه های بلندش ،

به آسمان ِصاف وآبی آویخته .

بدان گونه که اطلسی برساقه اش

درظهرِتفتیده ،

آن گاه که زبان به سنگ می کشد ازعطش !

وتودرتوبه توی این سردابۀ خوش بو

آوازهای ات راسرمی دهی ، جاودانه ،

به رنگ ِنیلوفرِآبی، روییده درمرداب !!

 ***********

نُزهت ِجای گاه ِتودرپهنۀ بی کرانۀ ابرها

با آن جلال فراگیرشِ 

درسایه سارِپیچ درپیچ که به طا لارمی رسد

نغمه های بارانی ات راتکرار می کنی ،

تا واگویۀ قهقهۀ کبک درکوه سار .

ستایندگان ِتوبی شمارند

"نام آوران ِدوران "

ما هم می سراییم کاخ تو را وتورا .

«این اتفاق نه امروزی،بلکه طناب ِقرن هارا جویده است »

**********

سایۀ جان پناه ِتو درپهنۀ بی کرانۀ مهتاب !؟

افسوس،که اکنون سیل ِخون جاری ست ازدیدگان ِبُهت ،

بر َپرَپرشدن ِکبوتران ِبام ِتو ،

ازنهیب ِتندباد که می فرساید ؛

پیکر ِاین اطلسی را !

ما هم چنان مدح ِتورا می گوییم تا واپسین دم

ازجلوۀ دیرسا ل ِکاخ ِتو ،

تاجاودانه بماند کاخ ِتو ونام ِتو .     

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:26  توسط سیروس نیرو  | 

   31 ذهن ِشرقی

« باتوّکل گردن ِاشتر ببند »

جناب مولوی ،دردنیای مدرنیته هم !؟

درتلاقي تنگه وباد

سوارانی چند باملالی هزارساله

به قلۀ روشن سربرداشتند .

مردانی عُصیانی درتمنای محال

وبی دست وپاتراز مورچگانی،

درچنبرِجدال ِرود وباد !

*************

سردارشان احکام ِبَد وی رابه نشانۀ میثاق ،

برجمع تکرارکرد.

ومردان ِستیزبه ساحت ِمحاسن ِخود ،

دست کشیدند .

وباچشمانی شوق زده وابروانی به هم آمده ،

شیریني فتح را درمذاق ،مزمزه می کردند :

« عروسی تازه ،اسبانی تیزتک ،طویله ای طویل » *

************

درگرگ ومیش هوا

سواران ِملال ،

به فتح ِقله دست گشودند !؟

درای سازِکارزارهنوزبه نوا، درنیامده بود ،

که ازپاره های تن ِبه خاک افتادگانِ ِپای قله ؛

با د ،زوزه می کشید !

ولاشه خواران ِگرسنه

درتاریک روشن ِسَحرگاهی ، به سُورنشسته بودند ،

درتلا قي تنگۀ وباد !؟

_______________

*غارتِ د شمن درجنگ مُباح است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:53  توسط سیروس نیرو  | 

  30  تکرار

فرهیخته گان را موجب ِ

ملا ل خاطراست .

ازدرون ِتاریکي سترون

درگرگ ومیش ِهوا

آوای محزونی به گوش می رسد ،

که خواه ناخواه جان را؛

دردخمۀ اندوه فرومی برد .

*************

وای اگربه امید ترانه

وآراسته به شُکوه ِچنگ ،

دراین بیغولۀ ملا ل ؛

به شاباش آمده باشی !

آه ،چه آرزوها که نقش ِبرآب می شود

آه،دریغ ازقطرۀ باران ،

دراین دشت ِسترون !

**********

من باچه دهانی فریاد برآورم ،

که خیال ِتماشا همان ود فن آرزوهمان !؟

دراین دیار ِملا ل ،

چشم داشت ِموهبتی ؛

درُدن ِباد است درطوفان !؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:45  توسط سیروس نیرو  | 

 29 آخرِدنیا

وطن ،آزادی ،سرفرازی !؟

بمب هارابه او بستند ،

به خود بالید ،بالیدنی درخورِیک مرد .

برچهره اش عزمی استوار،

به چشم می خورد.

هم رزمان دست به دعا

برای موفقیت ِاو.

***********

استوارقد م برداشت

بی هیچ ترس وتردیدی !

به یاد ِکود ک وهم سرِخودافتاد ،

به خودنهیب زد .

«بس کن مرد » !!

***********

ظهر ِتابستان ورخوت ِپادگان

هد ف ، کت بسته درپیش ِرو .

نفس را د رسینه اش حبس کرد ،

می خواست ...

که آژیرِپادگان به صدادرآمد !؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:1  توسط سیروس نیرو  | 

  28 فرشتۀ نگهبان

باچنین دولت مردانی باایمان ،

کجا خوف ما ازشیطان !

فرم ِرندو :

تکیه برسبزه زاروسایه ساربید

پایمان درآب ِخنک ِجوی بار

سیب مان دردست رس ،

خنده مان برلب .

شب با مهتاب وروزآفتابی

پرواز ِنسیم وعطر ِشبنم

باغ ِمابهشت ِموعود است ،

بهشت ِخدا ،گرته برداری ازاین جاست .

***********

بردروازۀ باغ لوحه ای ست زرین

که فرشتِۀ نگهبان ِماست ،

ماراازهرگزندی به دورمی دارد.

اگربه تصا دف بازماری قصد ِباغ کند

ماتکیه به زرینه ،

چشم ِمان رامی بندیم ودهان ِمان را بازمی کنیم ؛

تاموذی رابه سرِجاي خود بنشانیم .

زبان لوح کهنه ونارساست،اما

پیرِماهمیشه بیداراست !!

************

نفس ِباغ ِما درمان ست

شیمیا وکیمیاوبا طل السحر ،

همه این جا جمع اند .

ماتاابد،بی پروای اندیشه ای ،

تکیه برسبزه زاروسایه سار ِبید ؛

پایمان درآب ِخنک ِجوی بار!؟ش         

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:57  توسط سیروس نیرو  | 

27مرگ در باغ

َوالشُعَراءُ َیتبّهُمُ الغَََا َوُن "سورۀ 26"

آیۀ 224

ازپلکان ِسا قۀ خود،خود را بالا می کشد

تماشای باغ را .

چون کودکی که نردبان ِخواب گاه ِخویش را ،

د رمی نوردد ؛

تا در چشمان ِمادر،باغ و بهار بشُکفد .

برگ هایی گرداگرد ِاین بوتۀ خوش بو ،

به پنا ه ِاو از بوران و باد، استوارند .

به همان گونه که متکایّی را تکیه گاه ِکودک ِخود می سازد ،

" دل شورۀ ما د ر".

**********

اکنون د رحا شیۀ جوی بارِ روان، رقصان است

سرشارِ بوی و طراوت .

شاخ ساران ِهم سایه نگران ِهوای نا سا زگار،

بر اویند .

او بی خیا ل، د رترنم ِ جوی بار .

************

نا گاه عطش ِزنبوری تشنه ، براو می نشیند

تا سیراب گرد د ازشهد ِنفس اش؟

افسوس ، ساقۀ ترُد ِبوتهِ تاب نمی آ ورد،

سنگیني بار و نیش ِاو را !

آنک ،بنفشۀ جدا ا ز ساقه برآب روان ، رونده ست

وزنبورِ عطشان هم چنان درعطش وپرواز ،

تا نوش گاه ِدیگر !؟

                                          

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:38  توسط سیروس نیرو  | 

 26 ای ساحره " مادرِوطن "

قرن ها به همان گونه که آفتاب برمی تا بید

وقرص ِما هتاب با سیني ِسیمین اش د رشاخ سا ر ِشب ،

 جوانه می زد .

ای زادۀ سکوت وسنگ به عمق ِخلنگ زا ر

باپنجه ای نحیف تراز برگ ِد رخریف

که د ر قاب ِقلب ِتوپیدا بود ،

عکس ِبسی هراس زهرتند با د وسیل !

ای زاد و رود ِخویش به بارآورده ،

د رشیب ِشیار ِخشک ِستیغ ؟

****************

روزگارها به سرآمد وروزگارها

آن گاه که ویرانۀ پیکر ِتو می آرایید ،

سفرۀ پلنگ را ؟

آ نک پوست ِاوست زینت بخش ِانتقام ِتو ،

د رسکوت ِآ رمید ۀ اطا ق وعطر !

وان افعي سرکش برتنا ور ِدرخت ،

آرایۀ کفش های تو !؟

************

اکنون چنین حقیر

اکنون چنین زبون ؟

ای ساحرۀ دیرپای آریا یی تبار.

هفت بارۀ بهار، با بار ِباران وآفتاب ،

در شاه راه ِزرینۀ نرگس زار ؛

به انتظار ِتوست .

که شکوه ِزیستن را با ز برما ،

آرایشی کنی .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:3  توسط سیروس نیرو  | 

   25کشتی به راه ِخود می رود

طوفان ِدریا زده با سنگ ِامواج

دیوارۀ آ بي خود را،

بربد نۀ دریا می کوبد .

ازلب پَر ِموج وغُرش رعد آسای ا و

آب ِسرکوفته هماند ِچرخه ، به دورِخود می چرخد .

دریا می رود تا واژگونه شود ،

که موج ِمخالف تن به یاری اش می دهد .

کشتی به راه ِخود می رود !

************

براریکۀ سست ِ دریا ،پس موج هاي طو فانی ،

هماند ِگرد با د ی تنو ره کشان ؛

به امواج تنه می زند .

آوارش با صدایی پُرتاب

هرچه را که د رزیر دارد ،

ازهم می پا شد !

اما هراسی نیست ،

کشتی به راه ِخود می رود !

*************

شب ِمهتا ب ود وآسما ن ِپُرستاره

نسیم ِملا یم و خنک ِدریا

خواب ِسنگین ِ جاشوان ِخسته ازتلا ش .

د رعرشۀ آرام .

کشتی به راه ِخود می رود !

************

پیش ترها « اولیس ِ» افسانه ای

با یاري چند تخته پاره وگره و طناب ،

با مردان ِ جسور ِخود ، هفت دریا را ؛

تا ساحل ِامن ، پشت ِسر گذارد .

آه ، ای منجي بزرگ وار !؟

______________

کشتی استعاره برای ایران ِ عزیز و

اولیس اشاره به مصد ق ود ست آخرمنجی

استعاره به گروه سبزاست ورهبران شان .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:56  توسط سیروس نیرو  | 

24 با زنجیر ِدست ها

هنوزتا ریکی بربا م ِشهر

پرسه می زد

که آوارِتنُد روار ِآوایی ،

سکوت ِکوچۀ ما راازهم می پاشد ؛

مثل ِگلُ دا نی از با لکن !؟

*********

خواب زد گان ِنیمه بیدار

برلب ، ناسزا شان جاری .

مثل ِگذ رِباد ازپیچ ِکوچه!؟

*********

دها ن ِنیمه باز ِکود ک ِدرخواب

ازرعشۀ ناگهاني این پژواک ،

بسته ماند .

مثل ِگلُ ِنیلوفردرشب

*********

من ازاین پهلو به آن پهلو غلطید م

با چشمانی با زوناسزا گو

بی هیچ توا نی براین بی پروایی .

مثل ِدستا نی درزنجیر   !؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:50  توسط سیروس نیرو  | 

23 باران

آذرخش چنان به سینۀ ابرکوبید

که همۀ پنجره های شهربه لرزه درآمد .

ابری انبوه وسیاه ترازسرنوشت ما

هم راه با رِپ رِپ ِطوفان وهوهوی با د،

برپهنۀ آسمان جا خوش کرد .

ملحفۀ چرک مرده وغبا رزده ،

پنجره ها را یک پارچه پوشانید !

************

ما ،پس ازاین همه سیاه روزی ،بس شا دمان

که بارانی به مهماني دیارِما آمده است .

سرشا رِطراوت ِقصۀ « هوای پس از باران »

هرچند آسمان به شیوۀ همیشۀ شب های بی مهتاب ،

غبارِتیرگی را در چشم می پاشید !

*********

می رفت که دید گان ِخشکیدۀ درانتظار

چون صحرای تفتیدۀ تشنۀ باران ،

از طراوت کاسه برگیرد !!

می رفت بعد ازهزاره ها

نها ل ِامیدی دردیار ما شُکوفه کند .

اما چنین نشد !؟

********

ما ما ندیم وتیره روزي جاوید

بیابان ماند وقاچ قاچ ِلبان ِتشنه اش

آن گاه که دربرا بر ِدیدگا ن ِحیرت زدۀ ما

بازاین خورشید ِبد کاره ، با وقاحت ،

در آسمان ِخالی ازابربر تابید ؛

انگار به ریش ِما می خندید !؟   

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:12  توسط سیروس نیرو  | 

  22سرد ابه

نویسند ۀ اهل هند غربی می نویسد "

درکشوری که دوتودۀ مضاعف ِسروصدا وبو

برآن حاکم است ، ازمن چه ساخته است !؟

کشت زاران همه لا ل

خوشۀ نورس ِگند م سر ِخجلت درپیش

آسمان بام ِتهی ،برسر ِدیوارۀ کوه ،

پای خورشید به خون ابۀ نی زار ِغروب .

***********

جاده های تهی ازعابروباد

تن ِتفتیدۀ  دشت ،

--- گردبا د ِهمه عالم با او –

پای ره وار ِمرا می شکند !

**********

چه بگویم به سکوت ِشب ِپاییزي باغ

چه بگویم با رود !

که به شوراب ِکویري عطش می گذ رد؟

*********

ای تو با زمزمۀ آب وسَحربی گانه

ای تو دورازتپشِ ِجذبۀ جادویي ماه

با نگ ِتوفند ۀ تو ،سازمرا می شکند !؟

مینیا تورهای ایرانی . 9

من دراین شهر ِ« صدا » و« بو»

                             ----  به دنیا آمد م !

آفتا ب ِتند وسوزِباد

                           -- در جان ِمن است ،

من « شپش » را می شنا سم !؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:2  توسط سیروس نیرو  |